اوليترست و مصلحت در آنست كه جملهء ايران از آن شاهند و لشكر بىحد در ايران هست ، چون حكم جهان مطاع نافد شود جملگى به حضرت متوجه گردند و از سر استقلال تمام كار خود را پيش بريم .
پس ملك داراب گفت : دو نامه بنويس يكى بجانب مظفر شاه هيرمندى تا از ولايت خود لشكر جمع سازد و از راه ديار بكر به زودى عازم مصر گردد و يك نامهء ديگر بسوى شاه كرمانشاه تا از اصطرخ فارس لشكر جمع سازد و عزم ما كند . طيطوس حكيم بموجب فرمان شاه در حال دو نامه بنوشت يكى بر مظفر شاه هيرمندى و يكى ديگر بسوى كرمانشاه و در پيش ملك داراب بنهاد تا هر دو را مهر بر نهاد . شبرنگ عيار و سياوش را طلب كردند و ايشانرا خلعت و نعمت فرمود و نوازش كرد و شبرنگ را بسوى كرمانشاه بملك فارس روانه كرد و سياوش را به هيرمند و آذربايجان پيش شاه مظفر شاه فرستاد . آن هر دو عيار زمين خدمت ببوسيدند و از بارگاه ملك داراب بيرون آمدند و كار راستى راه تمام بكردند و قدم در برّ عرب نهادند و شب و روز راه مىكردند تا از برّ بيرون آمدند و بر كوفه گذار كردند و بر كنار دجله رسيدند و از آنجا از يكديگر جدا شدند . يكى بجانب خوزستان بفارس رفت ؛ و يكى بسوى ليلان ( ؟ روانه گرديد تا قصهء هريك بكجا رسد .
اما مؤلف اخبار و مقرر اين داستان چنين روايت مىكند كه چون سياوش نقاش قدم در ملك آذربيجان بنهاد ، تا شهر هيرمند رسيد ، بپاىتختگاه مظفر شاه و بر در بارگاه شاه درآمد . حاجبان پرسيدند كه چه كسى و از كجا مىآيى و چه مهم و كار دارى ؟ گفت : مردى قاصدم و از ملك مكه مىآيم و مكتوب و حكم ملك داراب دارم ، بپاىتخت شاه مظفر شاه آوردهام . در حال حاجبان اندرون رفتند و شاه را خبر كردند كه قاصدى از پيش ملك داراب آمده است و بر در بارگاه ايستاده است و بار ميطلبد ، راى عالى خداوند چيست ؟ فرمود كه درآريد . سياوش را درآوردند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 509
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٠٩