چون ملك داراب از مضمون مكتوب واقف گرديد در حال فرمود تا قاصد را تشريف دهند و گفت : اى حكيم ، تو نيز در جواب مكتوب بنويس و يگانگى و اتحاد و دلخوشيهاى بسيار ، و عذربخواه و بگو در نامه كه من به مكه نخواهم آمدن تا از لشكر ملالتى بدان مملكت نرسد . هم ازينجا عزم مدينه خواهم كرد و از راه بالا بمدينه ميروم . راوى داستان گويد كه به جهت شاه قيدار خلعت و تشريف مرتب فرمود و ارمغانى چند بفرستاد و قاصد را روانه گردانيد .
پس بفرمود تا لشكر كار راستى كنند و راه مدينه در پيش گيرند . پس طيطوس حكيم خدمت كرد و گفت : شاها ، چون سرور يمنى بمصر رفت ، به جهت آنكه دختر خود را بصالح بن وليد دهد ، و به قوت لشكر مصر با ما حرب كند ، ما را نوعى مىبايد كرد كه به زودى در عقب او برويم و ايشانرا زود دريابيم كه ايشانرا مجال عروسى كردن نشود و اگر ايشان دختر بدهند و مجال اين معنى ايشانرا پيدا شود ، همگى زحمات ما هبا شود و شاهزاده فيروز شاه در حسرت آن دختر هلاك شود .
ملك داراب گفت : راست ميگويى ! حكم فرمود تا در لشكر منادى كنند كه فردا عزم مصر كنند . پس لشكريان به كار سازى مشغول گشتند و ملك طايف را به مهر ارزانى داشتند و ده هزار مرد به او ارزانى داشتند و او را بر آن ده هزار مرد امير كردند و فهر و جهر را گفتند كه اى شيرمردان ، شما را با ما مىبايد آمدن تا ملك داراب را و فيروز شاه را ببينيد ؛ اين بگفتند و ايشانرا با خود ببردند .
ديگر روز كه آفتاب عالم افروز طلوع كرد كوس رحيل بكوفتند و راه مملكت مدينه در پيش گرفتند . بعد از چند روز بمدينه رسيدند . خبر در مدينه افتاد كه ملك داراب با لشكر بىشمار رسيد . شاه حارث چون از رسيدن ملك داراب خبردار گرديد گفت چگونه كنم ؟ اگر استقبال ميكنم مبادا كه ملك داراب بر من غضب كند كه چرا شاه سرور را به خود راه دادى ؟ و اگر در مدينه مىبندم حريف لشكر ايران نيستم ! درين باب بسيار انديشه كرد ، عاقبت دل بر آن نهاد كه ملك
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 507
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٠٧