داراب پادشاه عادلست ، او را استقبال كنم بهتر باشد و او خود داند كه در آن گناه مرا اختيارى نبود . پس كار سازى تمام بكرد و با نعمت بسيار باستقبال بيرون آمد . چون نزديكى لشكر رسيد ملك داراب را از آمدن شاه حارث خبردار كردند ، ملك داراب فيروز شاه را با امراى ايران و طيطوس حكيم به استقبال فرستاد تا شاه حارث را به نزديك ملك داراب درآوردند . ملك داراب برخاست و او را در كنار بگرفت و نوازش فرمود و به هيچ نوع سخن شاه سرور را بر روى او نياورد .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان رواية مىكند كه آنچه شاه حارث آورده بود ، به حضرت درآوردند و بعز عرض رسانيدند . ملك داراب صد برابر آن بشاه حارث انعام فرمود . شاه حارث را از كرم و مردم دارى ملك داراب عجب آمد . پس برخاست و خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، قدم مبارك رنجه گردان و در ملك مدينه درآى و درويشى چند را بزرگ گردان تا آنچه شرايط خدمت باشد بجاى آوريم . ملك داراب قبول نكرد و گفت : مبادا كه از آمدن من رعيت ضعيف را ملالتى برسد كه ما را زودترى راه مصر در پيش مىبايد گرفت تا باشد كه مقصود شاهزاده فيروز شاه برآيد ، اما ما را كارى ديگر در پيش است كه آن مىبايد كرد . طيطوس حكيم گفت :
آن كدام است ؟ بفرماييد تا معلوم باشد . ملك داراب گفت كه ملك مصر بملك يمن نمىماند و وليد بن خالد نيز بسرور يمنى نمىماند . مانند ولايت يمن صد شهر در زير حكم وليد بن خالد باشد ، جملگى شام و شامات تا حد روم و اسكندريه و ديار سعيد تا كنار مغرب جمله از آن وليد بن خالدست . گمان من آنست كه ما با اين مقدار لشكر حريف آن ديار نتوانيم بود ، اكنون ما را هم ازينجا بمملكت ايران قاصدان روانه مىبايد كرد و لشكر طلبيدن تا ما را مدد شوند كه اگر شكستى بر سپاه ما در مصر آيد يكى زنده بيرون نتوانيم آمدن ، البته از ايران لشكر مىبايد كه بيايد و آن پهلوانزادگان ايران بهزاد و پيلتن پهلوان بيايند . پس مصلحت آنست كه بجانب ايران فرستيم و لشكر عظيم طلب داريم . طيطوس حكيم گفت : راى شاه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 508
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٠٨