و خدمت كردند و پاى تخت ملك داراب را ببوسيدند و شرايط ادب و خدمت بجاى آوردند . فرخزاد بر پاى خاست « 1 » و هرچه از كرم و مروت از اهل طايف ديده بود بود تقرير كرد و شمهيى از حال شفاء الملك دختر شاه نعام « 2 » و محبت او با خورشيد شاه باز گفت . ملك داراب آن سه برادر را بنواخت و ايشانرا خلعت و نعمت داد و مركبان نيكو انعام فرمود و مملكت طايف را بشفاء الملك ارزانى داشت و مردم لشكرى در طايف رفتند و معامله ميكردند و هيچكس را با كسى زور و زيادتى نبود ، همه چيزها را بزر مىخريدند و شهريان بر جان ملك داراب دعا و ثنا مىگفتند .
اما از آن جانب مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون شاه سرور رو بمملكت مكهء معظم كرد ، در مكه پادشاهى بود از نسل اسمعيل پيغنبر « 3 » عليه السلام ، او را شاه قيدار گفتندى ، به پنج پشت به اسمعيل پيغنبر « 4 » ميرسيد ، و پادشاه عادل و پرخير بود ؛ چون از رسيدن شاه سرور واقف شد به استقبال بيرون آمد ، چون بنزديك شاه سرور رسيد يكديگر را در كنار گرفتند . شاه سرور از ملك داراب بسيار گله كرد و آنچه رفته بود باز گفت . حكايت كنان ميرفتند تا بدر مكه رسيدند ، فرود آمدند .
شاه قيدار در مكه رفت و به جهت نزل و علوفهء شاه سرور انواع نعمتها مهيا گردانيدند و در آن يكشب بسيار خدمتى بجاى آوردند . شاه سرور با طيفور وزير گفت كه مكه جاى تنگ است و درو مقام لشكر نيست ، ما را زودتر عزم مدينه بايد كرد ؛ جاى ايستادن چند روزى در مدينه خواهد بود كه آنجا آسايش كنيم و از آنجا عزيمت مصر سازيم . پس روز ديگر آهنگ مدينه كردند و شاه قيدار را وداع كردند و رو بمدينه نهادند . در مدينه پادشاهى بود شاه حارث نام ، چون از رسيدن شاه سرور واقف شد استقبال كرد و پيش كشها بيرون آورد و بعزت تمام شاه سرور را در مدينه درآوردند و چند روز كه آنجا بود شرايط خدمت و تعظيم بجاى آورد و از آنجا رو بجانب مصر نهادند و راه برّ طويل در پيش گرفتند ، و از مكه تا مصر چهل منزل
هامش
( 1 ) - در اصل : خواست
( 2 ) - در اصل : نعمان
3 و 4 - بجاى : پيغمبر .