شادمانيها كردند و بر فيروز شاه دعا و ثنا گفتند . و آن شب بر در شهر طايف بسر بردند . چون شب تيره بصبح روشن راى مبدل گرديد و عالم روشن و منور شد از اول بامداد ، از جانب شهر تعز ، از روى بيابان گرد برآمد پيچان و غلطان ، و از ميانهء آن گرد آواز كوس و ناى حربى مىآمد . فيروز شاه گفت لشكر ملك دارابست كه رسيدند .
پس در حال فيروز شاه با خورشيد شاه و جمشيد شاه و مبارزان ايران باستقبال ملك داراب روانه شدند و بهروز پيشتر از همه برفت تا نزديك چتر شاه رسيد ، روى زمين ببوسيد . ملك داراب از حال فيروز شاه و فرخزاد پرسيد . بهروز عيار گفت : بدولت شهريار ايران چون لشكر ما برسيد ايشان ديگر نتوانستند مقام كردن ، رو بجانب مكه و مدينه كردند . پهلوان پيل زور از حال فرخزاد پرسيد . بهروز گفت :
با خورشيد شاه زخمى چند بر اعضاء دارند با ديگر مبارزان ، اما جان ايشان برقرارست اينك با شاهزاده فيروز شاه ميرسند .
مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » اسرار چنين روايت مىكند كه بهروز عيار درين سخن بود كه لشكر فيروز شاه از برابر پيدا شدند . ملك داراب شادمانى كرد و شكر ايزد بيچون بتقديم رسانيد . چون نزديك رسيدند فرخزاد و خورشيد شاه و جمشيد شاه و شيرين سوار طالقانى با ديگر مبارزان كه بيك جا در بند بودند پيش ملك داراب آمدند و خدمت كردند . ملك داراب جمله را بنواخت و تربيت فرمود . شيرين سوار پيشتر از ايشان در بند يمنيان افتاده بود ، او را جداگانه تربيت فرمود و نوازش كرد .
بعد از آن بفرمود تا خيمه و بارگاه بزدند و در موضع خوش و خرم فرود آمدند و تخت ملك داراب بزدند و كرسيهاى زرين و سيمين جهت مبارزان ايران بنهادند و امراى دولت و اعيان حضرت هر يكى بر جاى خود قرار گرفتند و فراشان طشت و آفتابهء زرين درآوردند تا گردان و پهلوانان دست و دهان از گرد ميدان بشستند . فرخزاد بيرون رفت و آن سه برادر پهلوان مبارز را ، فهر و جهر و مهر را ، درآورد و ايشان درآمدند
هامش
( 1 ) - در اصل : گذارنده .