رسيد . مردانه باشيد و يك لحظهء ديگر بكوشيد كه ما را مدد رسيد . آن هشت مبارز چون شيران نر در آن قوم افتادند . از آن دويست سوار سى سوار ، را بر زمين زدند كه لشكر پيدا شد . شاه سرور گفت : اكنون اختيار از دست رفت ، جاى ايستادن نيست كه لشكر ايران چون مور و ملخ رسيدند ! عنان مركب رها كرد و راه مكه در پيش گرفت و علم شاهى روانه شد . لشكر چون ديدند كه شاه سرور رفت ، ديگر هيچكس بر يكديگر نايستادند « 1 » و جمله برفتند و پشت بر طايف كردند .
فرخزاد ديد كه ده هزار سوار در گرد او بودند ، جمله برفتند ، فرخزاد را تحقيق شد كه سپاه ايران رسيدهاند كه اين لشكر جملگى پراگنده شدند . ايشان درين بودند كه فيروز شاه و جمشيد شاه با ده مبارز و بيست و چهار هزار سوار در رسيدند . از سپاه يمن هيچكس نمانده بود ، مابقى كه مانده بودند جمله را در زير تيغ گرفتند . مهر از اندرون شهر سوار شد و بيرون آمد و از عقب لشكر يمن برفتند و بسيارى غارت و غنيمت بگرفتند و بسيارى را هلاك گردانيدند و بسيارى را اسير كردند . چون ازين فتح فارغ شدند باز گشتند . فيروز شاه در رسيد ، فرخزاد با ديگر ياران پياده شدند و ايشانرا ، يكان يكان را ، در كنار گرفت و از زحمات بند و زندان بپرسيد . پس بفرمود تا خيمه و بارگاه بزدند و بر در شهر طايف فرود آمدند . فهر و جهر و مهر در شهر رفتند و اسباب تمام مهيا كردند و از برّهاى بريان و از نعمتهاى الوان و انواع مأكولات و مشروبات بياوردند ، و پيش كشى آوردند و پيش كش كردند و پاىبوس شاهزاده فيروز شاه را دريافتند . پس فرخزاد گفت : اى خداوند ، جوانان و اهل شهر طايف در حق ما تقصيرى نكردند و ما نيز به عهده گرفتهايم كه از لشكر ما به هيچ نوعى بديشان ملالتى نرسد . پس فيروز شاه حكم فرمود كه هركس كه در شهر رود مىبايد كه قطعا و اصلا به هيچ آفريده مضرتى نرساند « 2 » و معاملات بزر كند « 3 » مردم شهر ازين حكم
هامش
( 1 ) - در اصل : نه ايستادند .
( 2 ) - در اصل : نرسانند .
( 3 ) - در اصل : كنند