گرفتند . فرخزاد چون شير نر بهرطرف كه حمله كردى مرد بر مرد افگندى و يمنيان چون گلهء گوسفندان از پيش او مىرميدند و شفاء الملك چون شير ماده در آن قوم افتاده بود و حربى عظيم مىكرد ، تا عاقبت آن لشكر آن مبارزانرا در ميان گرفتند و بضرب تير باران ايشانرا فرو گرفتند . هر يكى را از آن مبارزان ده زخم تير بر اعضاء آمده بود و از هر طرف خون روان شده بود . و ليكن بحميت مردى ميكوشيدند . چون كار بغايت رسيد فرخزاد گفت : اى ياران ، ما از ميان اين قوم بيرون نمىتوانيم رفت ، بارى نوعى كنيد كه باز خود را در شهر اندازيم كه زخمهاى عظيم داريم . عنان مركبان بگردانيد تا بر لب خندق آيند ، چند هزار كس را ديدند كه بر لب خندق با شهريان جنگ ميكردند . فرخزاد گفت : اى دريغ ، كه ما را اين قوم هلاك خواهند كرد ، كاشكى از شهر بيرون نيامده مىبوديم .
اما راوى داستان گويد كه از آن طرف شاه سرور گفت كه شما هنوز اين مبارزان ايرانى را هلاك نكردهايد ؟ ايشان گفتند اى خداوند ، ايشانرا هركسى بسيار زخم بر وجود رسيده است ، اما هنوز حرب مىكنند و هيچكس گرد ايشان نمىيارد گرديد . طيفور گفت : كمند اندازان را بفرستيد تا ايشانرا بخم كمند از پا درآرند .
دويست سوار كمند انداز خياره را حكم شد تا گرد آن مبارزان درآيند و ايشانرا بخم كمند بگيرند .
شب نزديك بود كه از قفاى لشكر يمن گردى عظيم برآمد و جهان تاريك گرديد . سپاه يمن از عقب نگاه كردند گرد و غبار ديدند پيچان و غلطان مىآمد و از ميان گرد آواز كوس و دهل و كرناى و سفيد مهره مىآمد . مردم شهر از برج و باره آن بديدند كه از راه تعز لشكر رسيد ، بيكبارگى از شادى نعره برآوردند و گفتند اى نامردان ، پاى داريد كه اينك لشكر ملك داراب رسيد ! آواز نعره به گوش فرخزاد رسيد ، از عقب نگاه كرد ، مردم شهر از برج و بارو شادى ميكردند ، گفت : اى ياران ، همانا كه از راه تعز لشكر رسيد كه اين قوم شادى مىكنند ، مگر كه لشكر ايران
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 502
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٠٢