فيروز شاه بهروز را گفت : اى پيك پى خجسته ، چه دارى پيام دوست ؟ درين مدت كجا بودى و اخبار روزگار چه دارى ؟ بهروز خدمت كرد و گفت : اى خداوند ! در طايف بودم به جهت گشادن مبارزان ، كه باشد ايشانرا خلاص توانم كردن ، از تقدير ربانى دختر شاه نعام « 1 » شفاء الملك نام بر خورشيد شاه نگران شد و با من معاونت كرد تا يارانرا از بند بگشوديم و در شب در شهر خروج كرديم . فهر و جهر و مهر بدست فرخزاد و خورشيد شاه گرفتار شدند و امان خواستند ، ايشانرا امان دادند ، ايشان عهد كردند و از يمنيان و پادشاه خود برگشتند ؛ و روز ديگرش شاه سرور با لشكر رسيدند و طايف را چون نگين در ميان گرفتند و فرخزاد با ياران ديگر و شفاء الملك و فهر و جهر و مهر از شهر بيرون آمدند و لشكر يمن را از شهر دور كردند و من آمدم تا شما را معلوم كنم تا ايشانرا مددى كنيد كه مبادا خطايى واقع شود . شاه فيروز شاه چون اين سخن بشنيد از جاى برجست و گفت : كيست كه با من موافقت كند تا آن لشكر را از در طايف دور سازيم ؟
راوى داستان گويد اول كسى كه برخاست سيامك سيه قبا بود ، ديگر رستم اردستانى بود ، قهار و قهرمه ، طهمار « 2 » و طهمور و جمشيد شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و مرد افگن ايرانى و اردشير ايرانى . اين مبارزان كه هر يكى پهلوانى بودند كار ديده و نبرد آزموده ، غرق سلاح شدند . از سپاه ايران بيست و چهار هزار سواران پهلوان كار ديده دو اسپه بر نشستند و رو بطايف نهادند تا كى رسند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 3 » اسرار چنين روايت مىكند كه چون آن مبارزان آن قوم را از پيش آن خندق دور كردند و چندين صف را بر هم دريدند ، شاه سرور را معلوم شد كه آن هشت سوار قريب دويست هزار سوار را از هم دريدند ؛ در غضب رفت و گفت : اى نامردان ، از هشت سوار چنين منهزم ميشويد ؟ دهيد ! ايشانرا در ميان گيريد و جمله را هلاك گردانيد . آن سپاه گرد ايشان درآمدند و ايشانرا در ميان
هامش
( 1 ) - در اصل : نعمان
( 2 ) - شايد طهماس ( يعنى طهماسب ) باشد
( 3 ) - در اصل : گذارنده