نمىگشاييد ، بارى يك كار بكنيد « 1 » و شفاء الملك را به من دهيد تا داد دل خود را از او بستانم . هرچند كه ازين نوع سخن بگفت ، هيچكس التفات نكرد و از بالا سنگ و تير و ناوك فرو ميريختند و كسى را ياراى آن نبود كه نزديك خندق رود .
چون جنگ سخت شد و بسيارى از مبارزان هلاك شدند . . .
اما راوى اين داستان روايت مىكند كه لشكر يمن و طايف غلبه بودند و شهر طايف را چون نگين انگشترين در ميان گرفتند و مرد لشكرى در طايف كم بود ، لشكر يمن زور كردند و بر كنار خندق آمدند ، وقت بود كه در خندق ريزند و شهر را بگيرند . فرخزاد گفت كه لشكر شهر كماند و دشمن غلبه ، شهر را بخواهند گرفتن و ما را در شهر در ميان خواهند گرفت . مصلحت آنست كه ما از شهر بيرون رويم . پس آن پنج مبارز به اتفاق غرق سلاح شدند تا بيرون روند . شفاء الملك گفت : من نيز با شما بيرون مىآيم . پس آن شب آن دختر به كار سازى مشغول شد و هرچه در بايست بود ، راست كرد . بعد از آن آن هشت مبارز و يك دختر بر در دروازه راندند و فرمودند تا در دروازه بگشادند و پول بينداختند و آن هشت مبارز با يك دختر مركب بيرون جهانيدند و دست بقبضهء تيغ كردند و در ميان آن قوم درآمدند ، چون گرگ گرسنه كه در گلهء گوسفند افتد ، در افتادند و بيك لحظه آن لشكر را از در شهر دور كردند و بسيارى از سواران يمن بر زمين زدند .
بهروز عيار نيز بيرون آمده بود ، با خود گفت كه مرا مىبايد رفت كه لشكر ايران نزديك رسيده باشند . پيشتر روم ، باشد كه به جهت اين مبارزان مددى بيارم .
اين بگفت و بانگ بر قدم زد . تا چشم بر هم زدن بهروز در بيابان ناپيدا شد ، رو بجانب تعز كرد ، قريب نيمروزى بود كه به سپاه ايران رسيد ، ديد كه بارگاه ملك داراب زده بودند . بهروز در حال بر در بارگاه ملك داراب رفت و اجازت خواست و درآمد و در برابر ملك داراب خدمت كرد . شاه فيروز شاه با پيل زور هر دو حاضر بودند .
هامش
( 1 ) - در اصل : بكن