بتاختن مىآيند . شاه سرور ازين خبر بغايت مكدر خاطر گرديد و گفت : بغايت مشكل حالتى دست داد ! از عقب لشكر ياغى و از پيش نيز ياغى شدند ! تدبير اين كار چگونه كنم ؟ ميخواستم كه چند روزى در طايف بنشينم و كار سازى راه مصر ازينجا كنم ، من هرگز ندانستم كه دوستان من و لشكريان من با من ياغى شوند و در شهر بر روى من ببندند . طيفور وزير گفت : اى خداوند ، ما را از ملك طايف مددى كه آن را اصلى باشد خود نيست ، و لشكر ايران از عقب ميرسند ، ما را به زودى رو بجانب مكه مىبايد كرد و به زودى از طايف مىبايد گدشت .
شاه نعام « 1 » گفت : اى خداوند ! چون شما به طرف مكه متوجه مىشويد اين بنده را اجازت فرماييد كه با لشكر خود بر در دروازه روم كه دخترم با مال بسيار كه در چندين سال از آبا و اجداد مانده و خود نيز در مدت عمر جمع كردهام ، جمله در شهرست و در طايف از ايرانيان زيادت از پنج مبارز نيستند ، باشد كه نوعى شود كه باز طايف را بدست توانم آوردن . شاه سرور گفت : روا باشد ، من نيز يك حمله با تو يارى كنم .
شاه نعام « 1 » شاد شد . پس آن لشكر بيكبار عزم كنار خندق كردند و از گرد راه كه در رسيدند ، حمله كردند و جنگ در پيوستند . فرخزاد بر سر برج بود ، چون چنان ديد نعره بر فهر دلاور زد كه اى دلاور ، حكم كن تا لشكر شهر حرب كنند كه سپاه ايران از عقب ميرسند . فهر حكم كرد تا از سر برج و بارو تير و سنگ فرو ريختند و جنگ پيوسته شد و گرد و غبار بر فلك ميرفت . شاه نعام « 1 » پيش برج و بارو آمد و گفت : اى فهر روا باشد كه حقوق نعمت چندين سالهء مرا فراموش كردى و از من بر گرديدى و با دشمنان من يكى شدى و مملكت مرا بدشمنان من دادى ؟ اكنون هرچه رفت ، رفت ؛ اكنون از كرده پشيمان شو و در شهر بر گشاى و ايرانيان را بسته به من بده تا از گناه شما در گذرم . هرچند كه ازين معنى بسيار بگفت جواب نشنيد . شاه نعام « 1 » دانست كه با ايشان حيل و مكر در نمىگيرد ، گفت چون در شهر
هامش
( 1 ) - در اصل : نعمان