بزرگان شهر طايف سوگند خوردند و عهد كردند كه از فرخزاد و لشكر ايران برنگردند و فرخزاد نيز سوگند خورد نگذارم كه از سپاه ايران هيچ مضرت بشما و بدين شهر شما برسد .
آن شب نيز بسر آمد . صبح دم بدميد و جهان ظلمانى نورانى شد . مردم طايف بر برج و بارو برآمدند و در روى بيابان نظاره مىكردند كه از ناگاه از جانب يمن گردى عظيم برآمد و روى زمين سياه و تاريك گرديد و از ميان آن گرد علمهاى الوان پيدا شد . شاه سرور يمنى بود كه با لشكر شكسته رسيدند و شاه طايف شاه نعام در پيش مىآمد و با خود در انديشه بود كه چه حالتست كه از شهر هيچكس [ به ] استقبال ما بيرون نمىآيند و ما به شهر نزديك شديم . درين انديشه بود كه برق آساى جاسوس درآمد و در پيش شاه نعام « 1 » خدمت كرد و گفت : اى خداوند ! بدآن و آگاه باش كه دخترت شفاء الملك در شهر با ايرانيان يكى شده است و آن پنج مبارز را از بند گشوده ، و از عياران لشكر ايران بهروز عيار كه هلال عيار را گرفت در شهر پيدا شد و بر سر چهار سوى شهر فهر و جهر و مهر را بگرفتند و ايشان نيز با ايرانيان يكى شدند و عهد كردند ، اينك خلق شهر بر برج و باروى شهر برآمدهاند و دروازه را بربستهاند . شاه نعام « 1 » چون اين سخن بشنيد بغايت پريشان و متفكر خاطر شد ، عنان مركب بكشيد تا شاه سرور در رسيد ، هرچه از برقآساى جاسوس شنيده بود در پيش شاه سرور عرضه كرد .
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار روايت مىكند كه چون شاه سرور اين سخن بشنيد آه از جانش برآمد و بغايت ملول شد . ايشان در اين ملالت و تفكر و غوغا بودند كه از عقب ايشان جاسوس رسيد كه ملك داراب شهر تعز را گرفت و شاه سليم بيرون آمد و مملكت را بسپرد و كفن در گردن گرفت . ملك داراب او را عزيز و مكرم گردانيد ، همچنان مملكت يمن را و شهر تعز را با توابع و لواحق به دو مسلم داشت و هر مالى كه در شهر تعز بود جمله را بلشكر قسمت كرد و اينك در عقب
هامش
( 1 ) - در اصل : نعمان