اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه فرخ زاد چون فهر را در ربود و بر سر دست گرفت و بر هوا برد ، خواست كه بر زمين زند . فهر امان خواست ، گفت :
اى خداوند ! بندهء تو باشم و كمر خدمت تو بر ميان جان بندم و از زمرهء خدمتكاران تو باشم . فرخزاد چون آن زارى بشنيد او را باز بر صدر زين بنشاند ، خورشيد شاه چون معاملهء فهر و فرخ [ زاد ] را بديد او نيز جهر را بر سر زين بنهاد . پس آن هر دو برادران پياده شدند و در پيش فرخزاد و خورشيد شاه خدمت كردند .
ايشان درين بودند كه برادر كوچكتر مهر نام با جمعى سواران در رسيدند و خلق شهر جمله جمع شده بودند و آن حالت را مىديدند . مهر چون احوال برادرانرا مشاهده كرد ، او نيز پياده شد و خدمت كرد . فرخزاد گفت : اگر ميخواهيد كه از تيغم امان يابيد در شهر بر روى سرور يمنى ببنديد و بنام ملك داراب شهر را بانگ زنيد و از شاه نعام « 1 » و سرور يمنى بر گرديد تا ما نيز بعهدهء خود بگيريم كه از ملك داراب و سپاه ايران هيچ زحمتى و ملالتى به اين شهر و بشما نرسد . فهر و جهر و مهر هر سه خدمت كردند كه ما خود بدين معامله بغايت راضى و شاكريم ، از آن جهت كه شاه سرور يمنى با سيصد هزار سوار حريف ملك داراب نبود ، و از پيش او گريزان بمصر ميرود و مردمان ما خود در خوف بودند كه مبادا از لشكر ايران بديشان آسيبى رسد .
چون سخن فرخزاد را استماع كردند بغايت شادمان شدند و گفتند اى خداوند ، ما خود اين معنى را از خدا بزارى ميخواستيم . در حال در شهر طايف منادى كردند كه شهر از آن ملك دارابست و مردم شهر ازين معنى واقف شدند . مردم همه شاد گشتند .
اما آن كسانى كه تعلق به شاه نعام « 1 » داشتند ايشانرا در آن شب بگرفتند . فرخزاد و خورشيد شاه و شيرين سوار و ايرانشاه و جهانشاه بر در دروازه رفتند . فهر و جهر و مهر حكم كردند تا لشكر طايف غرق سلاح شدند و كوس حربى فرو كوفتند و ناى رزمى در دميدند و آن شب تا روز به كار سازى مشغول بودند و آن سه برادر با جملهء
هامش
( 1 ) - در اصل : شاه نعمان