تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
و پاس ميداشتند ، كه فرخ‌زاد و خورشيد شاه و شيرين سوار و جهانشاه و ايرانشاه و شفاء الملك و به‌روز عيار رسيدند و روى بر در دروازه كردند كه باشد خود را از اندرون شهر برون اندازند ، اما نمىتوانستند كه مبادا كسى ايشانرا دوچار خورد . آن جوانمردان درين نيت بودند كه خود را از شهر بيرون اندازند . چون بر سر چارسو رسيدند ، از برابر فهر دلاور و جهر در رسيدند ، در مقابل فرخ‌زاد و خورشيد شاه . فهر نعره بر خورشيد شاه زد كه هى ! تو كيستى و نامت چيست ؟ راست بگوى ! فرخ‌زاد گفت من خود را نيك مىشناسم ، تو بگو كه كيستى و نامت چيست ؟ فهر در غضب رفت و گفت : اى نادان ! مرا نمىشناسى ؟ منم فهر دلاور ! فرخ‌زاد گفت : منم فرخ‌زاد بن پيل زور كه در بند شاه سرور افتاده بودم ، حق تعالى مرا خلاص داد . گفت : اى ايرانى بو الفضول ! ترا از بند كه خلاص گردانيد ؟ فرخ‌زاد گفت : عنايت يزدانى دستگير ما شد . فهر در غضب رفت و بر فرخ‌زاد حمله كرد . جهر كه برادر فهر بود ، چون آن حالت مشاهده كرد ، او نيز از طرف ديگر بر فرخ‌زاد حمله آورد . خورشيد شاه چون چنان ديد مركب پيش جهانيد و سر راه جهر را بگرفت و گفت : مردى و مردى گفته‌اند ! مردمان فهر و جهر چون چنان ديدند حمله كردند و آن چهار مبارز را در ميان گرفتند و حمله بردند . فهر در مقابل فرخ‌زاد و جهر در مقابل خورشيد شاه . ساعتى باهم بكوشيدند تا عاقبت فرخ‌زاد مركب درو جهانيد و دست فراز كرد و بند كمرگاه فهر را بگرفت . فهر نيز بند كمرگاه فرخ‌زاد را بگرفت و باهم زور مىكردند . خورشيد شاه نيز بند كمر جهر بگرفت و بر هم قوت مىكردند ، تا عاقبت فرخ‌زاد زور كرد و فهر را از صدر زين در ربود و يك نعرهء سهمناك بزد چنانك جملهء آن شهر از آن نعره خبردار شدند . خورشيد شاه چون آن بديد غيرت كرد و زور بر سر چنگ آورد و نعره‌يى بزد و قد و بالاى جهر را از پشت مركب در ربود و بر سر دست بگرفت .