شدهاى ! با دشمنان شاه يكى شدهاى و ايشانرا از بند بگشودى ، اكنون نيز دزدى ميكنى ، من با تو درين كار هم داستان نيستم . دختر چون ديد كه دايه رازش آشكار خواهد كرد ، بدويد و دايه را از زمين در ربود و بر زمين زد و حلقش را بگرفت و چندان بداشت كه هلاك شد و آنگاه بر وزن درآمد و به زير نگاه كرد ، ديد كه اين مبارزان جمله غرق سلاح گشتهاند . بهروز عيار گفت : اى ملكه ، زود باش و ياران ما را بر كش .
شفاء الملك : گفت اول تو به بالا بيا . بهروز دست در كمند زد و بر بالا آمد . نگاه كرد يكى را ديد افتاده ، پرسيد كه اين كيست ؟ گفت : دايه است ، ميخواست كه راز ما را آشكارا كند ، من نيز او را خاموش كردم . پس آنچه رفته بود حكايت كرد . بهروز بر وى آفرين كرد . آنگاه بهر دو سر كمند فرخزاد گرفتند و بر بالا كشيدند . پس جملهء مبارزان بالا برآمدند ، همه غرق سلاح گرديده . فرخزاد گفت : اى ملكه اكنون ما را هر يكى مركبى نيكو مىبايد كه سوار شويم .
راوى اين داستان گويد كه چون فرخزاد گفت كه ما را اسب مىبايد ، شفاء الملك بخندند و گفت : اين نيز سهلست ! طويله خانهء پدرم درين قصرست ، من شما را آنجا ببرم ، هر يكى مركبى آنچنانك خاطر شما خواهد ، بر نشينيد . فرخزاد آفرين كرد و از كرم شفاء الملك متعجب بماند . از آنجا روانه شدند تا به اخته خانه رسيدند ، مجموع اسبان زين كرده بودند . شفاء الملك با آن پنج مبارز در رسيدند و بكمند فرو رفتند و در ميان آن طويله اسبان گزين اختيار كردند و برنشستند . بهروز عيار گفت : اى دلارام ، راه اين موضع از كجاست ؟ شفاء الملك راه باوى نمود . بهروز درآمد ، پنج كس خفته ديد ، خنجر بكشيد و همه را سر ببريد و در را بگشود و آن شش سوار بيرون آمدند ، پنج مرد و يك زن بيرون آمدند ، و از آن موضع روانه شدند ، بهروز در پيش بود .
در طايف غوغا بود و مردمان بيشتر بر سر پا بودند ، كه شاه سرور يمنى نزديك بود و در ميان شهر سواران در گردش بودند و چراغ و مشعله بر كرده بودند
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 495
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٩٥