تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
از بند بگشودند . چون ايشان از بند خلاص يافتند شكر خداى تعالى بجاى آوردند و از حال لشكر پرسيدند . به‌روز گفت كه لشكر شاه سرور را شكستند . مگر خطير برادر خطاب بر سپاه ما شبيخون كرده است و فيروز شاه را شبرنگ عيار خبر كرده بود ، شاه‌زاده در كمين نشست و لشكر مصريان را بشكست و بيشتر بقتل آمده‌اند و خطير زخمى عظيم از فيروز شاه خورده است و من دعوى كرده بودم تا شما را از بند خلاص نكنم باز نگردم . اكنون خداوند توفيق داد ، بمعاونت اين ملكه خلاص شديد . اكنون نوعى مىبايد كرد كه زودترى ازين موضع خود را بيرون افگنيم . شفاء الملك گفت كه شما هيچ انديشه مكنيد كه خداوند اين سراى منم . فرخ‌زاد گفت : اى ملكه ، ما را هر يكى يك دست سلاح مىبايد تا در پوشيم و اگر كارى پيش آيد توانيم كوشيدن . شفاء الملك گفت كه با من بياييد تا شما را بسلاح خانهء شاه ببرم كه هم درين قصرست . گفتند روا باشد . شفاء الملك گفت كه در عقب من بياييد تا شما را آنجا ببرم و قدم بر بام نهاد . دايه در عقبش روانه شد و آن پنج مبارز و يك عيار بر بام سراى آمدند و بام به بام مىجستند تا بر بام سلاح خانه رسيدند . گفت : اين سلاح خانهء شاه نعام است ، از هرچيز كه خواهيد اينجا هست ، فرود رويد ، اما شما را چراغى بايد كه توانيد سلاح برداشتن . به‌روز گفت من تدبير اين كار بكنم ؛ دست در زيرين جامه « 1 » كرد و كمند عيارى بگشود و سر كمند بر ميان بست و يك سر كمند بدست شيرين سوار طالقانى داد تا به‌روز را از روزن به زير گذاشت . چون به‌روز را پاى بر زمين آمد دست در انبانچهء حكمت كرد و سنگ و آهن بيرون آورد و بر هم زد و آتش بر كرد و چراغ برافروخت . ياران نيز دست در كمند زدند و به زير آمدند . شفاء الملك ماند و دايه . شفاء الملك گفت : اى دايه ، تو اينجا باش تا من نيز به زير روم تا وقت باز گشتن تو ما را بر كشى . دايه گفت اى دختر ، تو تمام ديوانه
هامش
( 1 ) - در اصل : زير اين جامه