تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
در آن حالت كه شفاء الملك از نردبان به زير مىآمد به‌روز عيار نيز جملگى غلامان را مدهوش كرده بود و در زندان مىگشود . فرخ‌زاد گفت : اى ياران ، هم هم در ايوان مىگشايند و هم از بالا كسى به زير مىآيد ! اول در گشاده شد ، به‌روز عيار درآمد . فرخ‌زاد گفت : اين خود به‌روزست كه به گشادن ما مىآيد ، اما اين كيست كه از بالا به زير مىآيد ؟ درين گفتن بودند كه دخترى چون اخترى ، صد هزار بار از گل نازكتر و از ماه تابان منيرتر به زير آمد ، و در عقب او دايهء گنده پيرى ، سلام كرد و شرايط ادب بجاى آورد ، هركس كه در آن قد و شمايل موزون نظر كردى متحير شدى . همه را نظر بر روى او بود و او را نظرگاه روى خورشيد شاه بود . چون در ميان صحن سراى آمد ، نظرش بر به‌روز عيار افتاد ، جوانى ديد خط رويش نودميده ، گفت : تو چه كسى كه درين ميان ايوان ايستاده‌اى ؟ به‌روز عيار گفت : هر كس كه هستم البته بكارى آمده‌ام ، اول تو بگو كه كيستى كه از راه بام آمده‌اى ؟ شفاء الملك گفت : آن دم بگويم كه كيستم كه اول تو بگويى دوستى يا دشمن ؟ در سر خير دارى يا شر ؟ به‌روز گفت : در سر خير دارم و به خلاص كردن اين جوانان آمده‌ام . شفاء الملك گفت : من نيز بدين كار آمده‌ام كه با تو يارى دهم تا زودترى اين كار تمام شود اما به شرطى كه هر كجا كه رويد مرا نيز با خود ببريد و خورشيد شاه نظر عنايت از من باز نگيرد . به‌روز گفت : شرط كرديم ، اما نامت چيست ؟ گفت : نام من شفاء الملك است ، پادشاه‌زادهء ملك طايفم ، دختر ملك نعام شاه . جملهء مبارزان شاد شدند و مبارك باد گفتند . بعد از آن به‌روز عيار سوهان بند گشا همچون الماس بيرون آورد ، اول بند فرخ‌زاد را بريدن گرفت . شفاء الملك نيز دست در ساق موزه كرد و سوهانى عظيم تيز بدر آورد و پيش آمد و بند از دست و پاى خورشيد شاه بر گرفت . دايه از دور ايستاده بود و مىلرزيد . تا ديده بر هم زدن آن پنج مبارز را