ديگر ندارم . دايه چون آن عنبرچه را بديد شاد شد و گفت : اى جان مادر ، حاجت بعنبر چه نيست اگر سرّ ترا نپوشم من ، كه پوشاند و اگر من ندانم ، كه داند ؟ رازت با من بگو كه در جان نگاه دارم و عنبرچه را برداشت و در گردن انداخت .
شفاء الملك شاد شد و گفت : اين ايرانيان را كه از زير اين قصر گذرانيدند آن جوان بلند بالاى خوب چهرهء سياه ريش پيوسته ابرو كه در عقب آن جوان امرد مىرفت بغايت در نظر من خوب آمد و دل مرا آرزوى وصل او شد ولى نامش نمىدانم كه چيست و او را در لشكر ملك داراب بكه ميخوانند ؟ از آن سبب با تو گفتم كه بر بام سراى رويم و احتياطى كنم ، باشد كه خبرى باز دانم .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند ازين داستان غريب كه چون دايه از دختر اين سخن بشنيد ، گفت : اى جان مادر ، اين جوان را كه تو ميگويى نام او خورشيد شاهست و شاهزاده است و پادشاه اصيل است و خداوند سى هزار مردست و حق بر طرف تست ، همه كس را آرزوى وصل او باشد ، اما او ياغى شاهست و غريب و تو شاهزادهء طايفى و او از ايران ، اين اتصال چون صورت بندد ؟ اگر شاه سرور عين الحيات را به فيروز شاه داده مىبود امكان كه ترا نيز به دو ميدادند ، چون شاه سرور نمىدهد از آن تو نيز صورت نبندد . شفاء الملك گفت : اى مادر ، برخيز حاليا تا بر بام رويم كه من انديشهء ديگر كردهام و عقل من مرا چيزى ديگر آموخته است . دايه گفت تو ميدانى . چون عنبرچه قبول كرده بود ديگر سخن نگفت . پس هر دو برخاستند و بر بام آمدند . بام به بام مىجستند تا بر بام آن ايوان رسيدند كه بنديان درو بودند و از روزن به زير نگاه كردند ، آن پنج تن را ديد در بند كشيده و بر روى خاك نشسته ، خورشيد شاه مانند خورشيد منير قرار گرفته . شفاء الملك چون خورشيد شاه را بديد بىقرار شد ، گفت : اى دايه ، بيا تا به زير رويم . دايه گفت اى دختر ، تو با سر خود در بازىيى ! شفاء الملك گفت : اى دايه ، عشقبازى بىسربازى ميسر نيست ! پس قدم در پيش نهاد و از نردبان به زير آمدن گرفت .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 492
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٩٢