هستى بر باد داده بود و تحير و تفكر بر وى كار كرده ، راوى گويد كه او را دايهيى بود ، زنى كار ديده ، نيك و بد روزگار چشيده ؛ چون در بشرهء دختر نگاه كرد بقرينهء عقلى و فراست دريافت كه او را حالتى واقع شده است . از دختر پرسيد كه اى خسرو مملكت خوبى ! امشب ترا برقرار خود نمىبينم ، موجب ملالت چيست ؟
راست با من بگوى و هيچ پنهان مدار و با من در ميان بنه ! شفاء الملك گفت : هيچ ملالى نيست ، اما آن جوانان غريب را كه بسته بودند و بدان خوارى و زارى در بند كشيده ، آيا چه سبب است ؟ دايه گفت : اى خداوند ، از آن جهت كه دشمن شاه سرورند ، ناچار چون گرفتار شدهاند مستوجب « 1 » بند و زندان گشتهاند . پس موجب آمدن ايرانيان بملك يمن با شفاء الملك حكايت كرد . شفاء الملك خود معلوم داشت اما خود گوش كرد تا دايه تمام بگفت . شفاء الملك گفت : آيا نام اين جوانان چه باشد كه بس جوانان با تهورند . دايه گفت : هر يكى پادشاهزادهء ملكىاند . دايه با خود گفت كه تحقيق شد كه شفاء الملك را با يكى ازينان سرگرم است ، اما نمىدانم كه با كدامين است ؟
شفاء الملك گفت : اى دايه ، ايشانرا كجا در بند كردهاند ؟ دايه گفت : هم درين ايوان كه ماييم . شفاء الملك گفت : اى دايه ، برخيز تا بر بام سرا برويم ، باشد كه از روزن تفرج ايشان توانيم كردن كه ايشانرا گذرانيدند ، من نيكو نديدم .
دايه گفت : اى دختر ، تو چها ميگويى ؟ ايشان مردم بيگانهاند و دشمن شاهند ، اگر شاه نعام را ازين حال خبر شود البته با ما عتاب سخت بكند ، آنگاه كرا طاقت عتاب او باشد ؟ شفاء الملك چون ديد كه دايه فرمان او نمىبرد ، دست در گردن خود كرد و عنبرچهيى بيرون آورد كه يك سالينه خراج طايف بود ، پيش دايه بنهاد و گفت : اى دايه ، ترا معلوم است كه بهاى اين عنبر چه چندست ، از آن تو باشد ، سرّى دارم با تو در ميان خواهم نهادن ، به شرط آنك مرا رسوا نكنى كه به غير از تو محرمى
هامش
( 1 ) - در اصل : موجب