و ديگران كرد و گفت : از كار غافل مباشيد و گرد اين در حاضر باشيد و اين بنديانرا نيك نگاه داريد . بهروز گفت : بلى كار سلاطين است ، ناچار خواب و آسايش بر خود حرام بايد كرد كه در سپاه ايران عياران بسيارند ، مبادا كه خطايى واقع شود . جهر گفت : عياران ايران چه زهرهء آن دارند كه اينجا توانند آمدن ، اما احتياط شرطست .
بهروز گفت : به جهت ما پارهيى طعام بفرستيد كه ما را مجال بيرون شدن نيست . جهر گفت : بندگى كنم . فى الحال بيرون آمد و به جهت ايشان انواع مأكولات بفرستاد تا بخوردند و پاس ميداشتند تا شب درآمد .
بهروز با خود گفت باشد كه امشب فرصتى توانم يافتن كه اين جوانانرا از بند خلاص توانم كرد و اگرنه فردا كه شاه سرور بيايد باز كار مشكلتر گردد .
چون روز به آخر آمد و شب نزديك شد ، بهروز با غلامان كه پاس ميداشتند گفت :
اى ياران ، شكر كه اكنون در بيابان نيستيم كه تا روز بايد نشست و هيچ خواب نبايد كرد . اكنون در شهر طايفيم ، و در دروازه بسته و در خانهء شاه نعام مرغ نتواند پريد ، و در خانه مقفل ، امشب خوش آسايش خواهيم كرد كه چند شب شد كه هيچ نخفتهايم . از شب اندكى گذشته بود ، بهروز عيار طرار نامدار وفادار اندكى مويز طايفى منقا از حرزدان « 1 » حكمت بيرون كرد و هر يكى را از آن پاسبانان قدرى بداد . هركه از آن چند دانه بخورد ديگر بر از عمر نخورد و در حال خواب برو غلبه كرد و در خواب شد . بهروز عيار در آن شب تار جمله را در خواب خفته ديد ، خرم گرديد و با خود گفت كه : امشب شب مرادست ، چنانك استاد گويد بيت :
امشب شب آنست كه شكر آب شود * در دامن گل بنفشه در خواب شود
امشب شب مردان مردست . اين بگفت و از جاى برجست و پيش درآمد تا در بگشايد .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند ، كه چون شفاء الملك از آتش عشق خرمن
هامش
( 1 ) - در اصل : جرزدان