و شاه نعام همه عالم را بجمال او مىديد . بغايت عزيز و گرامى پدر بود ، و از غايت محبت او را بهيچكس نداده بود و نامش شفاء الملك بود ، و او نيز در طايف بود .
و اين دختر با وجود آن حسن و جمال چابك سوار و تيرانداز بود . خبر در شهر طايف در افتاد كه بنديى چند از امراى ايران گرفته مىآورند . مردم عامهء شهر بر سر راهها ايستاده و تفرج مىكردند كه ايرانيانرا مىآورند تا در ديوان شاه نعام در بند كنند ، تا رسيدن شاه سرور . چون از زير قصر آن پنج مبارز را در گدار آوردند ، در پيش ايشان فرخزاد بود و بعد از وى خورشيد شاه چون خورشيد آسمانى بلك خورشيد در پيش جمال او ذرهيى بود . شفاء الملك را چون نظر بر جمال خورشيد شاه افتاد تير عشق خورشيد شاه بر جان شفاء الملك غرق گرديد ، و زلف شبرنگش احوال دلش را شوريده و پريشان گردانيد ، و حسن رويش طوق بىطاقتى در گردن جانش انداخت ، و به زبان حال ميگفت ، بيت :
داديم دل بزلفت گرچه بلاى جانى * كرديم در سر دل هم جان و هم جوانى
چون خورشيد شاه را با ياران بگذرانيدند ، شفاء الملك دلداده و خرمن سوخته باز گرديد . با خود گفت مشكل كارى و عظيم شغلى بود كه بر جان من آمد ! اكنون نمىدانم كه دواى اين درد چگونه كنم ؟ به غير از آن كه با درد بسازم دگر تدبيرى ندارم . بر آتش هجران مىسوخت تا خود قضا چه بازى كند ، و قدر چه بوالعجبى از مكمن غيب بيرون آورد . مصراع : « كاندر پس اين پرده بسى بازيهاست » شفاء الملك در غم عشق فرو رفت و لشكر انديشه گرد دلش برآمد .
مؤلف اخبار روايت كند كه آن مبارزانرا هم در ايوان شاه نعام در بند كشيدند . از جملهء پاسبانان يكى بهروز عيار بود ، صورت يمنيان بر خود راست كرده بود و چوبى بر دست گرفته . چون جهر از كار ايرانيان فارغ شد بيرون آمد و جملهء مردم بيرون آمدند و درها را ببستند و قفلى عظيم بر در زدند . جهر رو به بهروز