و اكنون در خاطر آن دارند كه بمصر روند و عين الحيات را بشاهزادهء مصر صالح بن وليد دهند و لشكر بردارند و متوجه حرب شما شوند . اكنون مصلحت در آنست كه شاه متوجه مصر شود ، باشد كه ايشانرا در راه دريابيد و مقصود حاصل كنيد كه چون شاه سرور بمصر درآيد كار دشوار گردد و قصه بتطويل انجامد . ملك داراب گفت : اين معنى مرا نيز معلوم است . فردا على الصباح طبل كوچ فرو كوبند كه عزم راه مصر داريم .
راوى داستان گويد كه شاه سليم ملك داراب را سه روز مهمان دارى كرد و لشكريان كار سازى تمام كردند كه روز ديگر روى بجانب طايف آرند .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون سرور يمنى عزم طايف كرد ، در آن نزديكى فرود آمده بود و منتظر خطير بود كه خطير بيامد ، زخمى عظيم بر فرق خورده ، و لشكر شكسته . شاه سرور چون حال چنان ديد به كلى مأيوس شد و در حال عزم طايف كرد . مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار گويد كه سرور يمنى عزم طايف كرد و در آن نزديكى فرود آمده بود . روز ديگر سوار شدند و بجانب طايف روانه شدند . ازين طرف راوى گويد كه چون آن مبارزانرا بسته بجانب طايف آوردند ، شهر طايف از آن شاه نعام بود ، و نعام با شاه سرور بود و ليكن پهلوانى داشت كه او را جهر دلاور گفتندى و اين جهر را دو برادر ديگر بود يكى كوچكتر و يكى ميانه ، يكى را فهر نام بود و ديگرى را مهر . اين هر سه برادر در شهر طايف بودند و حكومت ميكردند و طايف از آن جهر بود و شاه نعام را دخترى بود مهر و ماه را در ششدر محاق انداخته ، و شعاع جمالش جگر آفتاب را بسوز حسد بگداخته . مملكت حسن در زير نگين داشت و ولايت زيبايى در تحت تصرف او بود و مادر گيتى مثل او دخترى هرگز نياورده بود . بيت :
دو شكر چون عقيق آب داده * دو گيسو چون كمند تاب داده
خم گيسوش تاب از دل كشيده * بگيسو سبزه را بر گل كشيده
شده گرم از نسيم مشك بيزش * دماغ نرگس بيمار خيزش