راوى داستان گويد كه چون ملك داراب اين بگفت لشكر ايران سوار شدند و عزم شهر تعز كردند كه ناگاه جاسوس رسيد و خبر آورد كه در شهر تعز شاه سليم را گذاشتهاند و او مرد بغايت عاقل و داناست . ملك داراب گفت : گرداگرد شهر را حصار كنيد . در حال شهر تعز را چون حلقهء انگشترين در ميان گرفتند و طبل جنگ فرو كوفتند . چون شاه سليم را از حصار كردن شهر خبر كردند ، شاه سليم با خود گفت كه شاه سرور با سيصد هزار مرد جرار حريف ملك داراب نبود ، عاقبت مملكت بگذاشت و برفت . با درفش مشت زدن طريقهء عقل نيست ، من خود به همه حال جواب ملك داراب نتوانم گفت . پس برخاست و بر بالاى برج آمد و امان خواست . ملك داراب امان داد و فرمود تا لشكر از كنار خندق و حصار دور شدند . پس شاه سليم بفرمود تا دروازه را بگشودند . شاه سليم با تيغ برهنه و كفن در گردن بيرون آمد و بزرگان شهر تعز را با خود بيرون آورد و امان خواست . ملك داراب او را زينهار داد و جملهء آن لشكر سى هزار مرد بيرون آمدند و خدمت كردند و فرمان بردار گشتند .
ملك داراب شاد گرديد و شهر تعز را بشاه سليم بخشيد و هر مالى كه از آن شاه سرور در شهر بود بيرون آوردند . ملك داراب جمله را به فيروز شاه داد و فيروز شاه بر امراى ايران قسمت كرد و شاه سليم را خلعت داد و سه روز آنجا بودند . بعد از سه روز شاه سليم گفت كه اين بنده نيز ميخواهد كه در ركاب همايون ملازم باشد . ملك داراب گفت كه همگى ملك يمن به تو تعلق دارد ، آن قدر كه مىتوانى گرفتن بگير اما مال بمملكت ايران بفرست و اين مملكت را نگاه ميدار كه من مهمى عظيم دارم و راه مملكت مصر در پيش است ، مبادا كه كارها بنوعى ديگر گردد . شاه سليم گفت :
خداوند را معلوم باشد كه سرور يمنى را دو وزيرست ، يكى را خواجه الياس نامست و شاه فيروز شاه او را ميداند كه او از جملهء هواداران شاهزاده فيروز شاهست . اما آن يكى ديگر طيفور نام دارد و حرامزادهء بدست و با شما مخالف است و اگر نيز شاه سرور عزم آن مىكند كه عين الحيات را بشاهزاده فيروز شاه بدهد ، طيفور نمىگذارد ،
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 487
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٨٧