تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
راوى گويد كه شاه‌زاده فيروز شاه و جمشيد شاه و بهمن زرين‌قبا و بهمن زرين‌كلاه و پهلوان طهماسب و طهمور از هر سويى مركب مىدوانيدند و نعره ميزدند كه اى نابكاران ! جان از دست ما كجا بريد ؟ خطير از آمدن خود پشيمان شده اما چاره نداشت و مصريان گمان بردند كه جملگى سپاه ايران ايشان را در ميان گرفته‌اند بود و بهر كس كه مىرسيدند از بيم جان خود تيغ فرود مىآوردند . تا وقت صبح جنگ مىكردند و از هم مىكشتند و بسيارى از لشكر مصريان بقتل آمدند . چون سپيدهء صبح دم دميد ، و عالم اندكى روشن شد فيروز شاه گفت : اكنون نوبت ماست ! قرب صد سوار از خاصان غرق پولاد بودند ، حمله كردند و آن لشكر را از هم بشكافتند و بيك لحظه مرد بر مرد مىانداختند . ملك داراب گفت : اين چه غوغاست كه امشب آواز نعره و غوغا به گوش من مىرسيد ؟ گفتند اى خداوند ، خطير با سپاه مصر امشب بر فيروز شاه شبيخون آورده‌اند ، مگر شاه فيروز شاه آگاه بوده است و سپاه زنگيان را در كمين نشانده است و از عقب مصريان درآمده‌اند و ازيشان كشتن گرفته‌اند و اكنون نيز در حربند . ملك داراب گفت : شما نيز سوار شويد . در حال آن لشكر سوار شدند و كوس جنگ فرو كوفتند و گرد مصريان درآمدند و ازيشان كشتن گرفتند . خطير چون چنان ديد از خود و از لشكر نوميد شد ، گفت بد حالتى بود كه بر ما آمد ! اين بلا را به زور بر گردن خود آوردم . كاشكى راهى يافتمى كه جان خود را ازين درياى خون فشان بيرون انداختمى ! اما لحظه بلحظه لشكر ايران زيادت ميشدند « 1 » و مصريانرا تمام در ميان گرفتند تا در ميانهء لشكر فيروز شاه چون آب و آتش به خطير رسيد . و نعره بر وى زد و گفت : اى نادان ! چرا آمدى و جان خود را بر باد دادى ؟ بارى بگير اين ضرب تيغ برندهء گزاينده را از دست فيروز شاه بن ملك داراب ! خطير از بيم جان سپر در سر كشيد . بزد بر قبهء سپرش كه سپر بدونيم شد . خطير سر بدزديد ، سر يلمان تيغ بر ميان كله خود آمد . ببريد و بر فرق سرش
هامش
( 1 ) - در اصل : ميشوند