تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
برسانيم كه اين همه فتنه را سبب اوست . برق آساى گفت : روا باشد . پس روانه شدند و نزديكى ايشان لشكرگاه فيروز شاه بود ، رسيدند . برق آسا گفت : شما يك زمان توقف كنيد تا من بروم و خبرى بياورم . خطير گفت : روا باشد . برق آساى روانه شد ، چون بكنار لشكرگاه رسيد هيچ طلايه نديد و هيچ آفريده حركت نمىكردند . شاد شد و در حال باز گشت و گفت : اى پهلوان ، زود باش كه دولت در كارست ! سپاه زنگبار بغايت غافلند و جمله در خواب غفلت خفته‌اند ، و هيچ طلايه ندارند . خطير از سخن برق آساى شاد شد و گفت : چون اين فتح ميسر گردد عذر ترا نيكو بخواهم . برق آساى ايشانرا مىآورد تا نزديك لشكر تمام برسيد و گفت : مردانه باش و كار خود پيش بر . خطير دست بتيغ كرد و آن شصت هزار مرد جمله تيغها را بركشيدند و از يمين و يسار درآمدند و نعره بركشيدند و حمله كردند و مركبان را در ميان خيمها راندند ، و چون درآمدند حمله كردند . چون بخيمها رسيدند هيچ آفريده نديدند ، كه از ناگاه از قفاى ايشان سى هزار مرد زنگى با تيغهاى كشيده درآمدند و نعره زدند و در آن قوم افتادند . چون آواز زنگيان از قفاى ايشان برآمد ، مصريان سراسيمه گشتند و تيغ درهم نهادند و يكديگر را مىكشتند . هاياهوى گردان برآمد و نعرهء مبارزان و طراقاى گرز گران و جفاجاف تيغ بران و صهيل « 1 » مركبان تا اوج آسمان ميرسيد . غوغاى گردان در آن لشكر افتاد و آن دويست و پنجاه هزار مرد از جاى برجستند و غرق سلاح شدند و مركبان را زين كردند و عنان مركبان در دست گرفتند و منتظر مىبودند تا چه پيدا شود . آن دو لشكر درهم افتاده بودند و از يكديگر مىكشتند و هيچ‌كس يكديگر را نمىشناختند . مصريان درهم افتاده بودند و از هم ميكشتند و هيچ‌كس هم را نمىشناختند .
هامش
( 1 ) - در اصل : سهيل