بار كنيد و بسوى طايف متوجه گرديد . چون در خيمه رفتند جملگى بنديان برقرار بودند مگر كه شبرنگ را نديدند پرسيدند كه اين پياده كه برين ستون بسته بودند ، كجا رفت ؟
شيرين سوار طالقانى گفت كه بندش سست بود بجست ، ما را كه بند محكم است گرفتاريم و اگر نه ما نيز مىجستيم . شاه سرور را از گريختن شبرنگ خبر كردند .
شاه سرور گفت باقيانرا نيكو نگاه داريد و هم اكنون عزيمت طايف كنيد كه ما نيز در عقب روانه شديم . پسن بنديانرا بر چهارپايان بار كردند و دويست سوار و پنجاه پياده ، از جمله يكى بهروز عيار بود كه از فرخزاد جدا نمىشد ، ايشان روانه شدند .
اما شاه سرور خطير را طلب كرد و گفت : اى پهلوان چه ميگويى ؟ من عزم رفتن دارم و بنديانرا به طرف طايف فرستادم . خطير گفت : چون شما بمباركى سوار شويد من با شصت هزار مرد خود بر سپاه ايران شبيخون خواهم برد ، باشد كه كارى بكنم و خون برادر ازيشان بخواهم ، بعد از آن در عقب شما بيايم . شاه سرور گفت كه كارسازى كردهاى ؟ گفت : سپاه من جمله غرق سلاحاند و منتظر شمااند كه سواره شويد . شاه سرور گفت يك زمانى ديگر تحمل « 1 » كنيد تا ديرتر شود كه وقت شبيخون يك ساعتى ديگر مانده است . سپاه يمن كار راستى راه مىكردند و جملهء سپاه از آن حال خبردار شدند و هم در آن شب شاه سليم با سى هزار سوار به طرف شهر تعز روانه شدند و در شهر درآمدند كه شاه سرور شهر تعز را به او داده بود .
اما راوى اخبار گويد كه چون شبرنگ عيار از بند رها شد و روانه شد ، هم در حال بجانب سپاه ايران آمد ، پيش فيروز شاه آمد ، چون در بارگاه شاهزاده درآمد ، فيروز شاه با جمشيد شاه و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه نشسته بودند كه شبرنگ درآمد و خدمت كرد . فيروز شاه چون شبرنگ را ديد خرم شد و گفت :
ترا از بند يمنيان كه خلاص كرد ؟ گفت : اى خداوند ! بهروز عيار مرا خلاص كرد :
و گفت تا اين پنج پهلوان ديگر را خلاص نمىكنم ، نمىآيم . اما سپاه يمن عزم مصر دارند و خطير برادر خطاب امشب با شصت هزار مرد عزم شبيخون دارند
هامش
( 1 ) - ظ : تأمل