13 گريختن يمنيان بمصر
راوى داستان چنين روايت مىكند كه خبر در اردوى شاه سرور چنين بود كه در وقت نيم شب خطير با شصت هزار مرد بر سپاه ايران شبيخون خواهد كردن و شاه سرور وقت صبح بجانب طايف روانه خواهد شد و در اول شب بنديانرا بسوى طايف خواهند فرستاد . بهروز عيار چون ديد كه آن غلامان در خواب رفتند ، در خيمه جست و گرد بنديان برآمد . جمله در آهن بودند ، الا شبرنگ كه او را بكمند براستون خيمه بسته بودند . بهروز خنجر بركشيد و شب رنگ را از بند خلاص كرد . بهروز گفت او را كه همين دم عزم سپاه ما كن و فيروز شاه را بگو كه خطير امشب با شصت هزار مرد به شبيخون خواهد آمد و لشكر يمن عزم مصر دارند و من كه بهروزم تا اين بنديانرا خلاص نكنم نمىآيم . بهروز فرخزاد را گفت كه اى پهلوان ! غم مخور و هيچ انديشه مكن كه من با شمايم . شبرنگ از خيمه بيرون آمد و عزم سپاه ايران كرد . بهروز را ديگر فرصت آن نشد كه ديگر كسى را برهاند كه آن كار سوهان بود . بهروز نيز بيرون آمد و در ميان آن غلامان سر بنهاد و خود را در خواب ساخت .
چون لحظهيى برآمد ، حكم شاه سرور شد كه بنديانرا هم اكنون به طرف طايف برند .
سرهنگان بيامدند و غلامان را از خواب بيدار كردند و چهارپايان بياوردند كه بنديانرا