ترا پيش اين بنديان ببرم كه پيش من بندى چند در بندند از لشكر ايران ، تو بعوض من پاس ايشان ميدار تا من زمانى آسايش كنم . بهروز گفت : منت دارم . پس تراش دست بهروز را گرفت و در پيش خيمه آورد و گفت : اى ياران ! مرا بخيمهء خود كارى هست ، ميروم ، اما بعوض خود اين خويشاوند خود را آوردهام تا پاس دارد .
غلامان ديگر گفتند روا باشد . بهروز را نصب كرد و خود برفت . زمانى پاس داشتند ، عاقبت خواب بر آن قوم مستولى شد ، جملگى در خواب رفتند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٨٠