عيار كرده و ميكشيد . فيروز شاه گفت : اى سياوش ، اين كيست كه بدين زاريش ميكشى ؟ سياوش گفت : اى شاه ، اين هلال حرامزاده است كه از عهد ما برگشت و فرخزاد و خورشيد شاه را در بلا انداخت و شبرنگ عيار را بگرفت ، اكنون او را از دولت شاه گرفتهايم . فيروز شاه گفت : اى ملعون حرامزاده ! چرا چنين حركتى كردى و از ما برگشتى ؟ چه بدى با تو كردم ؟ هلال گفت : اى خداوند روى زمين ، بدبختى كردم ، بد كردم ، ندانستم ، اكنون توبه كردم ، سوگند بخورم كه ديگر چنين حركت نكنم و از شما برنگردم . فيروز شاه گفت : دروغ مىگويى ، بر تو ديگر هيچ اعتمادى نماند . او را در پيش شاه شجاع و ملك نصر در بند كنيد تا عاقبت كار بچه انجامد . در ساعت تور ايرانى را طلب كردند و هلال را بوى سپردند . سياوش گفت : اى پهلوان ، اين حرامزادهيى بدست ! ازين باخبر باش . تور هلال را در پيش آن بنديان برد و محكم فرو بست .
اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه ازين طرف بهروز عيار چون بسپاه يمن رسيد ، گرد خيمها برمىآمد تا نزديك بارگاه شاه سرور رسيد ، خيمهيى بزرگ ديد و آن زندان خانه بود ، فرخزاد و خورشيد شاه و جهانشاه و ايرانشاه و شيرين سوار طالقانى را در آنجا در بند كرده بودند و در برابر ايشان شبرنگ عيار را بر ستونى بسته بودند . بهروز با خود گفت حاليا يارانرا يافتم ، هم اكنون اميدست كه اين بنديانرا خلاص سازم . اين بگفت و نزديك آن خيمه رفت و غلامان شاه سرور پاس آن خيمه ميداشتند . بهروز ساعتى صبر كرد ، از آن غلامان يكى پيش آمد كه دستى به آب برد .
بهروز پيش رفت و بر آن غلام سلام كرد . آن غلام گفت چه كسى كه درين شب آمدهاى و سلام ميكنى ؟ بهروز گفت : مرد غريبم و هيچكس ندارم ، آرزوى آن دارم كه در خدمت تو باشم . و آن غلام از جملهء معتبران شاه سرور بود و او را تراش ترك گفتندى .
تراش گفت : من ترا نمىشناسم ، صبر كن تا فردا آشنايى بياورى ، تا ترا به خدمت قبول كنم ؛ حاليا امشب اينجا باش و پاس اين بنديان گوش مىدار . بهروز گفت : حكم تراست ! بهر جا كه تو فرمايى آنجا باشم و هر كار كه بگويى آن كنم . تراش گفت :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٧٩