هلال گفت : اى گنجور ! به زير آى كه با تو سخنى بگويم . گفت : اى هلال ، برو تا برويم كه دير مىشود . هلال گفت : نمىگذارى كه بروم ، حلقم را سخت گرفتهاى ، چون بروم ؟
سياوش چون آن سخن بشنيد پايها را در پس پايش انداخت كه نتواند به راه رفتن .
هلال گفت : اى مردك ! تو ديوانه شدهاى ؟ حلقم را گرفتهاى ، بدان راضى نيستى ، پا در پيش پايم مىآرى ؟ لعنت بر تو باد ! از كجا بر وى شوم تو گرفتار شدم ! سياوش هيچ جواب نميداد . هلال گفت : تا اين زمان مجال سخن گفتن به من نمىدادى ، اكنون خود جواب من نمىگويى ! ايشان درين سخن بودند كه بهروز عيار با خنجر آبدار درآمد و يك نعره بر هلال زد كه چه كسانيد « 1 » و درين نيم شب اينجا چه ميكنيد ؟ هلال متحير شد .
اما سياوش گفت : اى پهلوان بهروز زودتر بيا كه منم سياوش نقاش و اين كه گرفتهام هلال عيارست . هلال گفت : خان و مانت برگرداد ! تا اين زمان گنجور شاه حارث بودى ، اكنون سياوش نقاش چون شدى ؟ تا گفتن ، بهروز عيار از يك جانب درآمد و در هلال چفسيد و سياوش يارى مىكرد . بهر دو هلال را بر زمين زدند و بهروز با خنجر آبدار بر سينهاش نشست و خنجر بر حلقش نهاد و گفت : اكنون خود را چگونه مىبينى ؟ هلال زارى كرد و گفت : توبه كردم . بهروز گفت : اى ملعون ! اين همه آن توبه است كه در حضور شاهزاده فيروز شاه كردى ؟ پس او را محكم بربست و پالهنگ در گردنش كرد و بدست سياوش داد و گفت : هم ازينجا باز گرد و پيش فيروز شاه رو و سلام من برسان و بگو كه هلال عيار را گرفتم ، اكنون در عقب آن بنديان ميروم ، باشد كه از فرّ دولت شاهزادهء ايران ايشانرا خلاص توانم كردن .
اين بگفت و رو بلشكر يمن نهاد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه ازين طرف سياوش هلال را بسته به خدمت فيروز شاه آورد . فيروز شاه و جمشيد شاه نشسته بودند و ميگفتند كه بهروز عيار رفته است تا خبرى بيارد كه سياوش برسيد و ريسمان در گردن هلال
هامش
( 1 ) - در اصل : چه كسى