اين بگفت و پيش آمد و گفت : اى گنجور شاه حارث ! خيلى كارهاى نازك داشتم اما چون حقوق شاه حارث بر من بسيارست اول ترا برسانم بعد از آن رو بمهمات خود نهم ، به شرطى كه مرا فراموش نكنى . چون مرا بينى حق مرا به ياد آرى و در پيش شاه حارث كار مرا بگويى . سياوش گفت : اى برادر با تو كارى كنم كه از آن در عالم باز گويند اما با من راست بگو كه بكجا ميرفتى ؟ هلال گفت كه نقشى بر آب زدهام ، باشد كه [ سر ] فيروز شاه را بيارم و شاه شجاع يمنى را با ملك نصر يمنى از بند خلاص گردانم كه به تو رسيدم . اكنون زود باش و بيا تا ترا بر دوش گيرم و بكنار طلايهگاهت برسانم و به زودى باز گردم كه دعوى كردهام ، تا خطايى واقع نشود ، كه كار جهان ناموس و نام است . سياوش گفت كه اين كار كه دى شب كردى شاه سرور با تو چه انعام كرد ؟ هلال را اين سخن سخت ناخوش آمد ، گفت : تو چه كار دارى ؟ بيا بر دوشم كه شب گدشت . سياوش گفت : اگرت امشب ميسر نشود كه سر فيروز شاه را به يارى چه كنى ؟ هلال گفت چه ابله كسى است ! بنگر كه از من چه سؤالها مىكند ؟ هلال گفت : ترا با اين حكايات چه كارست ؟ بيا بر دوشم كه شب مىگذرد . سياوش را از مبالغه كردن و او را در تعلل داشتن غرض آن بود كه بهروز برسد .
مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » اسرار روايت كند كه بهروز عيار آمده بود و از دور ايستاده و حكايات ايشانرا مىشنيد و مىخنديد . چون كار از حد بگدشت سياوش گفت : اى جوانمرد ! بيا مرا بر دوش گير و آهسته برو كه زخمى عظيم دارم . هلال گفت يك بار گفتى و شنيدم ، اكنون بيا كه كار دارم . اين بگفت و پشت دو تا كرد سياوش برجست و بر پشت هلال درست بنشست . هلال گفت : اى گنجور ! تو برنجور نمىمانى ! عجب جستنى كردى ! اكنون حاضر من باش كه من رفتم . سياوش هر دو دست در حلق هلال انداخت و بقفا باز كشيد ، وقت بود كه هلال را هلاك گرداند .
هامش
( 1 ) - در اصل : گدارنده