گفت : اى پهلوان هلال ! پيشتر بيا . هلال پرسيد و گفت : تو مرا چگونه شناختى كه من هلالم ؟ گفت : چونت نشناسم كه من گنجور شاه حارثم و در بند ايرانيان افتاده بودم و زخمى عظيم بر پشت دارم و اسير ايرانيان گشته بودم ، دى شب كارى عظيم كرده [ اى ] ، دو مبارز و يك عيار از لشكر ايران گرفتهاى و غوغاى عظيم در لشكر ايران انداختهاى ، من فرصت يافتم و از ميان ايشان بيرون جستم ، تا اين مقام از بيم جان توانستم آمدن ، ديگر طاقت رفتن ندارم . چه باشد اگر مرا بلشكرگاه يمن برسانى ، از تو پيش شاه حارث آزادى كنم كه همگى مال شاه حارث در دست منست . هلال گفت : اى جوانمرد ، مرا كارى عظيم در پيش است به جهت آن كار بسپاه ايران مىروم و اگر نه ترا بر دوش مىگرفتم و بيك لحظه بلشكرگاه ميرسانيدم ، اما تو بهر نوعى كه باشد خود را در سپاه خود انداز كه لشكر ايران نزديك است ، مبادا كه از لشكر ايرانيان كسى ترا ببيند و حالت بد گردد . سياوش گفت : اى پهلوان هلال ، مرا طاقت رفتن نيست و تو در حق من تقصير ميكنى ، گمان مىبرى كه من حق ترا فراموش خواهم كرد ، بجان و سر شاه حارث كه اگر مرا بسپاه خود برسانى ده هزار دينارت بدهم . طلايهء ما نزديكست ، چون مرا بطلايه برسانى ، امير طلايه مرا مىشناسد .
در سپاه يمن كسى نيست كه مرا نشناسد ، چه كنم كه تو مرا نمىشناسى . هلال گفت :
همچنين مگو ! اى برادر ، چونت نمىشناسم كه هزار بارت بيشتر ديدهام كه با شاه حارث پيش شاه سرور مىآمدى ، اما اگر به تو مشغول مىشوم مىترسم كه از كارهاى خود باز مانم . سياوش گفت : هيچ انديشه مكن ، هنوز از شب بسيار باقى مانده است تا وقت صبح هزار كار مىتوان كردن ، در حق من تقصير مكن كه من نيز روزى بكارت باز آيم ، و دانم كه كارهاى شاه حارث جمله ضايع مانده است ، چون مرا ببرى از تو منتدار گردد . هلال با خود گفت كه راست ميگويد ، اول او را بلشكرگاه برسانم و آنگاه باز گردم و در سپاه ايران روم و كار خود بكنم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 476
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٧٦