تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
ما را كارى عظيم در پيش آمده است ، يعنى آن حرام‌زاده با ما اين‌چنين نقشى بكند ؟ دو پهلوان و يك عيار را بگيرد و در بند بكند و فارغ بنشيند ؟ امشب شب آنست كه او را بهر نوعى كه باشد بدست بياوريم ؛ بعد از آن بطلب بنديان خود برويم ، باشد كه حق تعالى كار ما را راست آورد و آن حرام‌زاده را اسير دام ما سازد . سياوش گفت : مردانه مىبايد بودن . پس آن هر دو عيار آلات عيارى بر خود راست كردند ، و عزيمت سپاه يمن كردند . چون در لشكرگاه يمن رسيدند ، به‌روز گفت : اى سياوش ، تو همين جاى خود را بر سر اين راه بينداز ، و حاضر وقت باش . چون هلال عيار برسد او را بگوى كه من گنجور شاه حارثم و در بند ايرانيان بودم و زخمى عظيم دارم ، مرا بردار و بسپاه يمن بر تا ترا ده هزار دينار بدهم . چون او ترا بردارد من از عقب يا از پيش درآيم ، باشد كه بهر دو او را بگيريم . سياوش گفت : روا باشد . پس سياوش خود را بر طريق رنجوران بر سر راه بينداخت و منتظر هلال مىبود . اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » داستان گويد كه به‌روز در ميان سپاه درآمد تا در بارگاه شاه سرور رسيد و در ميان سرهنگان درآمد و بايستاد . هلال عيار [ را ] ديد كه در پيش شاه سرور خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، دىشب خواستم كه فيروز شاه را درين بلا اندازم ميسر نشد ، حاليا فرخ‌زاد و خورشيد شاه را مقيد كردم و اگر حضرت شاه اجازت فرمايد امشب بروم و سر فيروز شاه را بياورم و شاه شجاع را از بند ايرانيان بياورم . شاه سرور گفت : اگر تو اين كار بكنى ترا پنجاه هزار دينار زر بدهم و ترا سرور همه سازم . هلال خدمت كرد و بيرون آمد . به روز نيز از عقب او بيرون آمد . هلال عيار در خيمهء خود رفت و كار راستى بكرد . خنجر سر بر و نقب بر بر ميان بست و رو به سپاه ايران نهاد . به‌روز عيار در عقب مىآمد ، چنانك او واقف نشد ، تا هلال نزديك سياوش رسيد ، نگاه كرد شخصى را ديد بر سر راه خفته و مىناليد . هلال پيشتر رفت و پرسيد كه چه كسى و درين نيم شب اينجا چه ميكنى ؟ آن شخص
هامش
( 1 ) - در اصل : گدارنده