فرخزاد را با خورشيد شاه بردهاند ، نمىدانم كجا رفتهاند ؟ بهروز عيار گفت : شما بملازمت پدر برويد تا اين بنده بروم و احوال ايشانرا تفحص كنم و خبرى تحقيق بيارم . فيروز شاه گفت : مىبايد زودتر باشيد كه خاطرم بغايت نگران ايشانست . اين بگفت و سوار شد و بملازمت ملك داراب رفت و از حكايت شبانه باز گفت . ملك داراب گفت : مبادا كه هلال عيار از سپاه دشمنشت و با ايشان دشمنى كرده باشد . فيروز شاه گفت : حاليا بهروز عيار رفته است ، باشد كه خبرى بيارد . پيل زور نيز از جهت فرزند بغايت متغير شد . بعد از زمانى بهروز عيار درآمد و خدمت كرد . فيروز شاه گفت : از ياران چه خبر دارى ؟ گفت : اى خداوند ، هلال عيار با ايشان نقشى عجب و حيلهيى غريب كرده است و آنچه دانسته بود جمله را شرح داد . فيروز شاه بغايت ملول شد ، گفت بارى در حياتند ؟ . بهروز عيار گفت : اى خداوند ، من رفتم و ايشانرا در يك جا بسته ديدم . چنانچه شبرنگ را نيز بربستهاند . اما جاى ايستادن نبود ، آمدم تا شما را خبردار كنم . چون شب درآيد بروم و كار خود بسازم . فيروز شاه گفت : شما عياران سپاه ايرانيد ، و پهلوان لشكر ما باشيد ، عيارى با ما همچنين حركت كند ؟ و دو سردار ما را بدين طريق بگيرد و يك عيار را مقيد گرداند ، شما اين معنى را تحمل كنيد ؟ بهروز گفت : اى خداوند ، شما را معلوم است كه كار عيارى بيشتر بشب پيش ميرود ، حاليا تا شب درآيد ما نيز كمر خدمت بر ميان بنديم ، و جان كمروار در ميان بنديم ، باشد كه كار خود پيش توانيم برد . فيروز شاه بريشان آفرين كرد .
آن روز نيز حرب واقع نشد و شاه سرور كار راستى راه مصر مىكرد . خطير گفت : اى خداوند : چون شما بمباركى « 1 » متوجه راه مصر گرديد ، اين بنده يك نوبت شبيخون بر لشكر ايران خواهم كردن ، باشد كه خون برادر توانم خواستن . شاه سرور گفت : مردانه مىبايد بودن و ناموس خود قايم مىبايد كردن . خطير نيز در كارسازى شبيخون مىبود .
چون شب درآمد و عالم تاريك شد ، بهروز عيار گفت : اى سياوش
هامش
( 1 ) - در اصل : بمباركى چون .