تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
آساى جاسوس را ديد ، ايستاده ، گفت : شبرنگ كجاست ؟ گفت : در پيش منست و شبرنگ را مىبايد كشت . هلال گفت : حاليا او را بياور كه در زندان خانهء شاه او را در بند كنيم . برق آساى گفت : بيا تا باهم برويم . پس هر دو روانه شدند تا بخيمهء برق آساى درآمدند و شب‌رنگ به هوش آمده بود ، دست و پاى خود را بسته ديد متحير مانده بود كه اين چه حالتست كه هلال عيار و برق آساى درآمدند . هلال گفت : اى شبرنگ اين عوض آنست كه مرا گرفته بودى ، من نيز ترا گرفتم ؛ در عالم هيچ‌كس با من سودى نكرده است . شبرنگ با وى التفاتى نكرد . هلال شبرنگ را بسته از آنجا بيرون آورد تا در خيمهء زندان خانه رسانيد و در پيش آن مبارزان مقيد گردانيد و بكمند او را در ستون خيمه در بست . فرخ‌زاد رو در شبرنگ كرد و گفت : اين چه حالتست كه در پيش ما آمد ؟ شبرنگ گفت : اى پهلوان ! هلال ما را بحيلت در بلا انداخت ، اما مرا بعجب صنعتى گرفت ! فرخ‌زاد گفت : حكايت كن كه چگونه ترا گرفت . شبرنگ حكايتى كه گذشته بود از اول تا آخر بگفت . فرخ [ زاد ] عجايب فرو ماند و گفت : كاشكى شاه‌زاده فيروز شاه را از احوال ما خبرى بود . شب رنگ گفت هم اكنون خبر بشاه‌زاده برسد و زود باشد كه تدبير كار ما بكند . ايشان درين سخن آن شب بسر بردند . راوى داستان روايت مىكند كه از آن جانب چون فيروز شاه از خواب بيدار شد ، از غلامان پرسيد كه من چون در خواب شدم و فرخ‌زاد با خورشيد شاه تا چه وقت اينجا بودند ؟ غلامان گفتند اى خداوند ، تا دو دانگ از شب گذشته بود ، ناگاه هلال عيار با شبرنگ بيامدند و خبرى بفرخ‌زاد بگفتند ، فرخ‌زاد و خورشيد شاه ، هر دو سوار شدند ، با آن دو پياده برفتند . هيچ معلوم نشد كه بكجا رفتند . فيروز شاه متردد خاطر شد كه آيا ايشانرا چه حالت در پيش آمد كه ناگاه به‌روز عيار و سياوش نقاش درآمدند . فيروز شاه را ديدند ملول خاطر ، پرسيدند كه موجب ملالت بر خاطر مبارك از چه سبب است ؟ فيروز شاه گفت : در نيم شب هلال عيار و شبرنگ آمده‌اند ،