تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
ايشان پياده شدند هلال گفت : بخم كمند توانيد گرفتن ! قريب شصت كمند بريشان انداختند . فرخ‌زاد و خورشيد شاه را بخم كمند بگرفتند و محكم بربستند و شاديها كردند ، و رو بلشكرگاه شاه سرور نهادند . آن دو پهلوان جوانرا بسته و سر و پا برهنه تا بارگاه شاه سرور رسانيدند و هر دو را باز داشتند و شاه سرور را خبر كردند . شاه سرور شاد شد ، گفت : ايشانرا درآريد . پرده برداشتند و آن جوانمردان را درآوردند و در پيش تخت شاه سرور باز داشتند . شاه سرور نگاه كرد ، دو جوان ماه روى ديد در غايت حسن و جمال ، و شجاع و پهلوان ، كه درآمدند و بهيچ‌كس التفات نكردند . هلال عيار از عقب ايشان درآمد و در قفاى ايشان بايستاد . شاه سرور گفت كه اينها چه كسانند ؟ هلال عيار گفت : اى خداوند ، اينها مبارزان ايرانند ، يكى فرخ‌زادست ، پسر پيل زور كه با شاه‌زاده فيروز شاه به خدمت شاه بودند ؛ اين جوان بود كه با فيروز شاه بكورنگ دادى . شاه سليم فرخ‌زاد را ديد در آن حالت ، بغايت پريشان خاطر گشت ، جهت آنكه با فرخ‌زاد عنايتى تمام داشت اما جاى سخن گفتن نبود . شاه سرور مىخواست كه حكم كشتن كند اما چون شاه شجاع با ملك نصر در بند بودند چيزى نتوانست گفتن . فرمود كه ايشان را نيز در پيش آن بنديان مقيد گردانند . فرخ‌زاد را با خورشيد شاه بيرون آوردند . هلال عيار خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، آن عيار كه مرا گرفته بود بعيارى ، شبرنگ نام ، او را نيز گرفته‌ام و در بند كرده . شاه سرور گفت : او را چگونه گرفتى ؟ هلال عيار احوالى كه رفته بود جمله باز گفت . شاه سرور با جملهء امرا بخنديدند . شاه سرور گفت : او عيارست و تو عيارى ، او به تو تعلق دارد ، هرچه خواهى با او بكن ، هيچ‌كس را با تو كارى نيست . مؤلف اين داستان غريب و عجيب روايت مىكند كه چون شاه سرور گفت كه او عيارست و به تو تعلق دارد ، هلال شاد شد و گفت : اى شاه ، حاليا او را در پيش بنديان در بند خواهم كردن . شاه سرور گفت : تو ميدانى . پس هلال بيرون آمد ، برق