تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون شبرنگ نگاه كرد ، يكى را ديد از دور ايستاده ، گفت : هى ! چه ميكنى ؟ هلال عيار گفت : تو چه كسى و درين نيم شب چه مىكنى ، مگر ديوانه‌اى كه اين زمين خشك را مىكنى ؟ شب رنگ گفت : اينجا چيزى دفن كرده‌ام . هلال گفت : اى نادان ! اين زمين سختست ، اگر چيزى دفن كرده بودندى زمين نرم بودى ، تو دعوى عيارى مىكنى ، اين قدر نمىدانى كه با تو چه كردند ؟ منم هلال عيار ، چون ترا در دام آوردم ؟ شبرنگ دانست كه آن گردهء نان داروى بيهوشانه بوده است ، از جاى خيز كرد و رو بهلال آورد ، در جستن در افتاد و بىهوش شد . هلال در دويد و شبرنگ را محكم بربست و بر پشت گرفت تا روانه شد . يكى را ديد كه مىآمد ، هلال بترسيد و گفت مبادا كه از لشكر ايران باشد ، چون نيك نگاه كرد برق آساى را ديد ، هلال شاد شد و برق آساى را طلب كرد . برق آساى هلال را بشناخت ، گفت : اى عيار هنرمند ! كجا بوده‌اى ؟ هلال گفت آنچه كرده بوده . برق آساى بر هلال آفرين كرد . هلال گفت : حاليا شبرنگ را در خيمه ببر و در بند كن تا من بسر وقت آن لشكر روم و بنگرم كه عرعر و سهيل با فرخ‌زاد و خورشيد شاه چه كرده‌اند . برق آساى گفت روا باشد . شبرنگ را بوى داد و خود روانه شد . چون بدان موضع رسيد ، ديد كه فرخ‌زاد و خورشيد شاه در آن قوم افتاده بودند و از كشته پشته كرده بودند و بسيارى از آن قوم هلاك كرده بودند . هلال دانست كه ايشان حريف اين دو كس نيستند . در حال روان شد تا پيش امير طلايه آمد ، آن شب امير طلايه زياد يمنى بود ، هلال بيامد و احوال با او بگفت و زياد را با ده هزار مرد بسر وقت آن دو جوان آورد . پانزده هزار مرد با آن دو جوان جنگ مىكردند و ايشان را در ميان گرفته بودند ، ايشان مبارزت مىكردند . هلال ديد كه بتيغ حريف نيستند و صبح نزديك شد و عالم روشن شده بود ، گفت اى يمنيان ! شما پانزده هزار مرديد ! حريف دو سوار نيستيد ؟ بضرب تير دهيد و مردانه باشيد . پس ايشانرا تيرباران كردند و مركبانرا بينداختند . چون