گفت : مگر اين شخص كرست ، اگر كرست آخر كور نيست ! هيچ التفاتى بجانب من نمىكند ، آيا چه سبب است ؟ مگر اين مردك ديوانه است ؟ قدم در پيش نهاد و نزديك هلال رسيد ، گفت : اى يار تو ديوانهاى ، يا مرا به حساب نمىگيرى و با من سخن نمىگويى ؟ هلال ديد كه چون شب رنگ نزديك رسيد با خود گفت :
اگرش بگيرم مبادا كه حريفش نباشم ، آنگاه كارم دشوار گردد ! يك عدد گردهء نان به بيهوشانه پخته ، با خود داشت ، در كنار دوله انداخت و از پيش بجست .
شبرنگ متحير شد ، گفت : عجب حالتى بود ! اين مرد اين خاك را چرا مىكند ؟ چون مرا ديد جواب نداد ، چون پيش آمدم از من بگريخت ، اين چه حالت بود ؟ پس پيش آمد و آن خنجر بر گرفت و يك گردهء نان ديد افتاده ؛ شبرنگ گفت عجب حاليست ! مگر اين شخص چيزى يافته بود ، مجال بردن نبوده است ، اينجا دفن كرده است ، امشب آمده بود تا بردارد چون مرا ديد كه دليرى كردم او نيز بترسيد و خنجر بينداخت و بگريخت و اين گرده نيز نصيب من شد ! راست گفتهاند بزرگان كه سبحان اللّه روزى كس كس نخورد و آنچه او بر مىداشت من بردارم و آنچه او مىخورد من بخورم . پس آن گرده را پاره كرد و شب رنگ بغايت گرسنه بود و بسيار تردد كرده بود و با خود مىانديشيد كه اين حرامزاده هلال عجب حيلتى كرد و آن جوانانرا در بلايى عظيم انداخت ، آيا حال ايشان بچه انجامد ؟
حاليا من اين زمين را بكنم و هرچه باشد بردارم و آنگاه در پى كار ديگر باشم . شبرنگ اول آن گرده را بخورد ، بعد از آن آن خنجر بر دست گرفت و زمين كندن گرفت . هلال از دور ايستاده بود و مىديد و بر وى مىخنديد تا يك زمان برآمد ؛ شبرنگ را داروى بيهوشانه كارگر شد ، گلويش خشك گرديد ، با خود گفت هرچند كه اين زمين را بكاويدم چيزى پيدا نيست و گلويم خشكى مىكند ، مبادا كه اين عيارى بوده باشد و با من نقش كرده باشد . چون از يمين و يسار نگاه كرد يكى را ديد ايستاده ؛
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 470
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٧٠