هلال حيلت كرد ؛ رو بخورشيد شاه كرد و گفت : اى برادر ، مردانه باش كه با ما حيلت كردند ، تا دمار ازين قوم برآريم . پس آن دو پهلوان يگانه خود را بر آن قوم زدند و مرد بر مرد مىانداختند . هلال عيار نعره مىزد و ميگفت : زود باشيد و اين ايرانى را بگيريد . شبرنگ از آن حيل عيار عجايب بماند ، با خود گفت كه اين حرامزاده حيلت عظيم كرد و اين دو جوانرا در معرض تلف انداخت ؛ بد حالتى بود ! بارى من بيرون روم ، باشد كه مددى از طلايه به جهت اين دو جوان توانم رسانيد ؛ هرچند كه فرخزاد و خورشيد شاه در جنگ بودند و هيچكس را ياراى آن آن نبود كه گرد ايشان تواند گشتن .
اما هلال عيار در كمين شبرنگ بود و از هر طرفى كه شبرنگ رفتى از قفاى او بودى تا وقتى كه شبرنگ عزم آن كرد تا برود و از طلايه مددى بيارد و جان خود را از ورطهء هلاك بيرون اندازد . هلال بقرينهء حال معلوم كرد كه شبرنگ از ميانه خواهد بيرون رفت . هلال گفت اگر نوعى كنم كه شبرنگ « 1 » گرفتار شود بهتر باشد . پس قدم پيشتر نهاد و پيشتر برفت و سر راه شبرنگ را بگرفت و خنجرى بگرفت و زمين مىشكافت و خاك مىكند ، و پشت دو تو كرده بجد تمام خاك مىكند كه شبرنگ در رسيد . يكى را ديد خنجرى در دست گرفته و خاك مىكند .
شبرنگ متحير شد كه گوييا اين چه كس باشد و چه مىكند و اين خاك چرا مىكند ؟
نرم نرم پيش آمد و نيك نگاه كرد . شخصى را ديد كه خاك مىكند ، شبرنگ گفت مگر چيزى اينجا نهاده است ! بانگ بر وى زد كه هى ! چه كسى و درين نيم شب درين بيابان چه مىكنى و اين زمين چرا مىكنى ؟ هلال سر برآورد و در شبرنگ نگاه كرد و هيچ جواب نداد و باز به خاك كندن مشغول شد . شبرنگ گفت : اى جوانمرد ، با تو مىگويم ! چرا اين خاك را مىكنى ؟ هيچ التفاتى نكرد ، همچنان در خاك كندن مشغول بود . شبرنگ گفت : اى يار ، آخر جوابى بگوى ! او هيچ جواب نداد . شبرنگ
هامش
( 1 ) - در اصل : هلال