بايد كه مرا فراموش نكنيد و مرا در خدمت فيروز شاه تربيت كنيد . فرخزاد گفت :
اى هلال ، اگر اين مقصود برآيد در پيش فيروز شاه از تو كسى عزيزتر نباشد .
هلال دعا كرد .
پس آن حرامزادهء بدفعل در پيش افتاد و آن دو سوار و يك پياده را مىبرد تا در عقب سپاه يمن درآورد كه راه طايف بود . چون بر سر راه رسيد ، بايستيد و گفت :
اى خداوند ، ايشان هنوز نگذشتهاند ، زمانى توقف كنيد تا رسيدن آن سپاه . درين بودند كه آوازى در آن شب مىآمد ، هلال دانست كه رسيدند . گفت : اى خداوند ، مردانه باشيد كه اينك رسيدند ! اما اينجا زدن مصلحت نيست ، در گوشهيى قرار گيريد تا ايشان از شما بگذرند ، آنگاه از قفاى ايشان درآييد تا ايشانرا باز گشت بر لشكرگاه نباشد . فرخزاد آفرين كرد و گفت : هلال مرد كار ديده است و اين نوعها را نيك ميداند . عنان مركب بكشيدند و از سر راه دور شدند . هلال را غرض آن بود كه بكمينگاه برسند ، آنجا كه عرعر و سهيل ايستاده بودند . چون آن محفه در رسيد ، با صد كس ، فرخزاد چون محفه را ديد با صد مرد كه مىآمدند ، شادمانه شد ، تمامت سخنان هلال را باور كرد و راست پنداشت ، چندان صبر كرد كه ايشان در گدشتند . پشتهيى بود كه عرعر و سهيل كمينگاه ساخته بودند . چون محفه بپاى آن پشته رسيد ، هلال گفت : اكنون وقت كارست . پس فرخزاد و خورشيد شاه حمله كردند و چون بدان قوم رسيدند يك نعره بر آن قوم زدند كه كجا ميرويد و جان از دست ما كجا بريد ؟ اين بگفتند و دست بتيغ جان ستان كردند و حمله كردند .
ايشان نيز دست بتيغ كردند و بريشان حمله بردند . هلال عيار بر بالاى پشته دويد كه اى اهل كمين ، دريابيد كه فرخزاد و خورشيد شاه را آوردم و بدام شما انداختم ! بگيريد و دمار ازيشان برآريد !
عرعر و سهيل با پنج هزار سوار از قفاى پشته بيرون آمدند و فرخزاد و خورشيد شاه را در ميان گرفتند و دست بتيغ كردند . فرخزاد دانست كه آن حرامزاده
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 468
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٨