طايف خواهند فرستادن ، ما را زودترى بلشكرگاه مىبايد رفتن و فيروز شاه را خبر مىبايد كردن ، تا لشكرى بما بدهد تا زودترى برويم و سر راه بر آن قوم بگيريم ، باشد كه عين الحيات را بچنگ آوريم و اين فتنه و آشوب از پاى بنشيند . شبرنگ گفت : عجب دانم كه چنان دخترى را با اندك كسى به راه بفرستند . هلال عيار گفت :
از آنك كسى واقف نشود عين الحيات را زودتر مىفرستند و خود در عقب مىروند ، ما را زودترى مىبايد بازگشت و اين خبر را بفيروز شاه مىبايد رسانيد . شبرنگ باور كرد و بسخن هلال فريفته گرديد .
پس هر دو باز گشتند و تا در بارگاه فيروز شاه آمدند . فرخزاد با خورشيد شاه در عيش بودند و شاهزاده فيروز شاه در خواب بود . هلال و شبرنگ در رسيدند و خدمت كردند . فرخزاد گفت : اى ياران كجا بودهايد و چه خبر آوردهايد ؟ هلال گفت : اى پهلوان ، در لشكرگاه دشمن بوديم ، خبرى عجب آوردهايم . فرخزاد گفت : بگوى ! هلال گفت : شاه سرور يمنى عزم مصر كرده است و در بند آنست كه بگريزد و فرستاده است عين الحيات را با بنديان از شهر بيرون آوردهاند و بجانب طايف پيشتر مىفرستند و خود در عقب خواهند رفت ، من بنده رفتم تا در ميانهء لشكر ؛ در بارگاه شاه سرور محفهيى را ديدم و آن بنديانرا بازداشته بودند ، تفحص كردم ، ايشانرا با اندك كسى بطايف خواهند فرستادن تا كسى را خبر نشود ، حاليا من خبردار شدم و شما را خبردار گردانيدم باقى شما حاكميد ! فرخزاد گفت : اكنون مصلحت چيست و چه ميگويى ؟ هلال گفت : مصلحت آنست كه شاهزاده فيروز شاه با تو كه فرخزادى ، برويم و سر راه آن قوم بگيريم ، باشد آن دختر را بچنگ آوريم و آن بنديانرا خلاص كنيم و اين فتنه را از عالم گم گردانيم . فرخزاد گفت : سخت نيكو گفتى اما شاهزاده در خوابست و من ميدانم كه چندين شبست كه خواب نكرده است و در فراق عين الحيات نالان و گريان بوده است ، او را مروت نباشد بيدار كردن ، اما من كه فرخزادم بيايم و اين كار را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 466
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٦