تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
سپر در دستش بدونيم شد ، او سر و گردن بدزديد ، بر گردن مركبش آمد ، سر از گردن مركبش جدا شد . فرخ‌زاد بباد مركب در گدشت . يمنيان غلبه كردند و او را سوار كردند . اما ايرانيان چون شير درنده در آن قوم در افتادند ، مىكشتند و مىخستند . بسيارى از سپاه مصر و عدن و يمن و طايف بقتل درآوردند . وقت آن بود كه شكست بر سپاه يمن افتد . طيفور وزير گفت : شاها ، كار بد مىبينم ، بفرماى تا طبل آسايش بزنند تا لشكر از هم باز گردند . شاه سرور فرمود تا همچنان كردند و كشتگان در ميان ميدان خوار و زار افتاده بود [ ند ] . چون باز گشتند و هريك بر جاى خود فرود آمدند ، تقيبانرا بفرمودند تا كشتگانرا دفن كردند و فتح ايرانيانرا بود . راوى داستان گويد كه از آن طرف ملك داراب شادكام فرود آمد و در بارگاه دولت خود رفت و امرا همه جمع شدند . طيطوس گفت : لشكر يمن ديگر قوت آن ندارند كه با ما مقابل شوند تا ديگر چه در سر دارند ، دختر خواهند داد يا نه ؟ ملك داراب گفت : دو سه روزى ديگر معلوم شود . اما مؤلف اخبار گويد كه چون شاه سرور يمنى فرود آمد از جهت خطاب ملول خاطر بود و خطير خود در عزاى برادر بود . سرور يمنى با طيفور وزير مشورت كرد كه چون كنيم ؟ طيفور گفت : ما را ديگر به شهر رفتن مصلحت نيست ، اكنون راه مصر در پيش مىبايد گرفت و پناه به شاه وليد بن خالد بريم تا مگر ما را مددى كند و يمن را از دست ايرانيان بستاند و شاه‌زاده عين الحيات را با خود ببريم . پس شاه سرور بفرمود تا خطير را طلب كردند و عزاى برادرش بدادند و عذرخواهى كردند و گفتند چگونه‌اى از فراق برادرت ؟ خطير آب در ديده درآورد و گفت : شاها ، چگويم كه خاطرم به جهت برادرم بغايت خرابست اما تدبيرى نيست ، ليكن فردا شاه حكم كند تا طبل جنگ فرو كوبند و من در ميدان روم و خون برادرم بخواهم . شاه سرور گفت : اى پهلوان ، تو از درد برادر متغير شده‌اى و رفتن تو در ميدان هيچ مصلحت نيست ، اكنون مصلحت آنست كه ازينجا بمصر رويم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 461 | مولانا محمد بن احمد بيغمى