خالى كردند . ازين طرف ملك داراب بر تخت برآمد و بنشست و امراى ايران جمع گرديدند . چون از نعمت و سفره وا پرداختند ، بعد از آن بسخن درآمدند . ملك داراب گفت : يمنيان با ما حيلى عظيم كردند ؛ چهل روز ما را بر در اين شهر باز داشتند ، تا ايشانرا مددى چنين رسيد ، تا ايشان مغرور گشتند . پيل زور گفت : دوش در ميان حربگاه من بخطاب رسيدم و با او حرب كردم ، او زخم تيغى بر ران من زد و من نيز او را زخمى بر روى ران زدم و لشكر درهم افتادند و اگرنه او را هلاك كرده بودم . فردا كه لشكر مقابل يكديگر صفها برآرايند من در ميدان درآيم و سر خطاب را بيارم . هيچ انديشه مكنيد كه من برو زيادتم . طيطوس حكيم گفت : شاها ، اين لشكر را بقايى چندان نباشد ، هم درين نزديك دمار ازين قوم برآريم . اما از آن جانب شاه سرور يمنى با خطاب گفت : اى پهلوان چون ران تو آزرده شده است جنگ را چند روزى در توقف اندازيم تا پاى پهلوان صحت يابد . طيفور گفت : مصلحت چنين است .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه هلال عيار هرچند كه با ايرانيان يكى شده بود ، اما به زبان با ايشان بود ، و بدل با يمنيان ؛ و سبب ايستادن او در پيش ايرانيان آن بود كه با شاه سرور قول كرده بود كه تا من شاه شجاع را از بند نگشايم به خدمت نيايم . چون يك نوبت گشوده بود ، شبرنگ عيار باز بحيل در بند درآورد ، باز فرصت نگاه ميداشت . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چند روز در ميان آن دو لشكر جنگ واقع نشد و لشكريان زخمهاى خود را بربستند و خطاب را نيز روى ران بهتر شد . در مجلس شاه سرور گفت : اى خداوند ، ما از مصر بكارى آمدهايم ، چند روزى به جهت زخم كارى نكرديم ، اكنون آن زخم بهتر شده است ؛ بيمن دولت شاه فردا بميدان رويم و كارى با ايرانيان كنم كه در عالم يادگارى باشد . شاه سرور بر وى آفرين كرد و بفرمود تا نقيبان لشكر را خبردار كردند تا در سپاه منادى كردند كه فردا جنگ است ، به كار راستى حرب مشغول شويد . چون سپاه واقف شدند ؛ دل
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 458
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٥٨