دو مبارز پهلوان چون پتك آهنگران عمود گران بر فرق يكديگر مىكوفتند و از هر دو لشكر بريشان نظاره مىكردند . چون كار از حد بگدشت غبار پيچيده شد و آن دو دلاور در ميان گرد ناپيدا شدند . از ميان گرد طراقاى گرز مىشنيدند ، و آتش از ميان عمود ايشان بر فلك ميرفت . بعد از زمانى پيل زور را ديدند كه از ميان گرد بيرون آمد و سر خطاب مصرى را بر دست گرفته و خون از وى چكان گشته ، رو بسپاه ايران نهاد و مركب خطاب بىخداوند روى بلشكر يمن نهاد و تن بىسر در ميان ميدان افتاده ؛ فغان از هر دو لشكر برآمد و پشت لشكر يمن شكسته شد .
از آن جانب پيل زور چون بلشكر رسيد آن سر را در سم مركب ملك داراب در انداخت و گفت ، بيت :
سر دشمنان تو استغفر اللّه * كه خود دشمنان ترا سر نباشد
چنين باد !
ملك داراب بر وى آفرين كرد . طبل بشارت فرو كوفتند و سر خطاب را بر سر نيزه كردند و گرد لشكر بگردانيدند و شادى در سپاه ايران افتاد . پيل زور ديگر باره در ميدان آمد و نعره زد كه اى سرور يمنى ! تا چند حيلت كنى و مكارى پيشه سازى ؟
چهل روز با ما وعده دادى ، به اميد خطاب ، اكنون خطاب نيز از ره گذر تو كشته شد ، ديگرى را در ميدان فرست تا بدين عمود مغز شكاف او را نيز مغز برآرم . شاه سرور ازين سخن متحير فرو ماند . خطير ميخواست كه بميدان رود اما شاه سرور گفت :
ترا بميدان رفتن مصلحت نيست ، بگذار تا لشكر بيكباره حمله كنند . پس اشارت فرمود تا سيصد هزار مرد بيكبارگى حمله كردند . پيل زور چون چنان ديد گرز بر كشيد و چون گرگ گرسنه در آن رمهء سپاه يمن در افتاد . فرخزاد حمله كرد ، فيروز شاه نيز حمله كرد ، لشكر ايران نيز بيكبارگى حمله كردند . از هر دو طرف ، از يكديگر كشتن گرفتند و جنگى عظيم در پيوست . در ميانهء جنگ فرخزاد بخطير رسيد و نعره بر وى زد و بضرب تيغ بر وى حمله كرد . خطير سپر در سر كشيد ، بزد بر قبهء سپرش ؛