مبادا كه در مكرى و حيلهيى باشند ! مگر بعزاى خطاب مشغولند و ما را ازيشان هيچ خبرى نيست ، مىخواهم كه يكى از عياران برود و ازيشان خبرى بيارد ، مبادا كه بكارى باشند و ما ازيشان غافل باشيم . هلال عيار خدمت كرد و گفت : من بنده بروم و خبرى ازيشان بيارم .
راوى داستان گويد كه فيروز شاه را اعتماد كلى بر هلال عيار شده بود كه مدت دو ماه بود كه در خدمت ايستاده بود و التفاتى بسپاه يمن نكرده بود و پيوسته خدمتهاى پسنديده مىكرد . فيروز شاه چون از هلال بشنيد كه من بروم ، گفت بغاية خوش باشد ! تنها ميروى ؟ شبرنگ عيار گفت : اى شاه ، اين بنده نيز با او مصاحب باشد . پس آن دو عيار از بارگاه شاهزاده بيرون آمدند و روانه شدند . بهروز عيار با سياوش نقاش گفت كه ما نيز بوثاق خود رويم ، امشب آسايشى بكنيم ، سه شبانه روزست كه من خواب نكردهام . فيروز شاه در بارگاه رفت و جمشيد شاه بوثاق خود رفت . فرخزاد با خورشيد شاه بعيش و عشرت بنشستند و آن شب طلايگى سپاه از آن قارن جهانسوز بود ، با سى هزار مرد گرد لشكر ميگشتند . راوى گويد كه چون آن دو عيار از لشكرگاه ايران بيرون آمدند ، ميرفتند تا بكنار چشمهيى رسيدند . هلال با خود گفت : امشب آن شب است كه با سپاه ايران بازيچهيى ببازم ! خواستم كه شاه شجاع را با ملك نصر يمنى از بند ايرانيان بيرون آورم ، اتفاق نشد . حاليا بنقد اين عيار را مىگيرم و به حضرت شاه سرور ببرم ، اما از يك عيار چه حاصل ! حاليا مكرى انديشه كنم ، باشد كه كارى پيش توان بردن . پس رو بشبرنگ عيار كرد و گفت : اى جوانمرد ، تو يك زمان بر كنار اين چشمه توقف كن تا من پيش تو باز آيم كه اندك مهمى دارم . چندانك كه شبرنگ پرسيد كه چه مهم دارى ؟ هلال نگفت و روانه شد تا بطلايهء يمنيان رسيد . چنان بگدشت كه هيچكس واقف نشد . همچنان مىآمد تا در بارگاه شاه سرور ، و بار طلب كرد . حاجبان هلال را بشناختند ، در حال در بارگاه درآمدند و شاه را گفتند اى خداوند ، هلال عيار بر درست و بار ميطلبد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 464
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٦٤