تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
و عين الحيات را با خود ببريم ، اگر ايرانيان در عقب بيايند آنجا جواب ايشان توانيم گفتن و اگر نيايند باز لشكر بر داريم و بملك خود باز گرديم و دختر به شاه‌زاده بسپاريم . خطير اين معنى از خدا ميخواست كه ضربى عظيم از دست فرخ‌زاد گرفته بود ، خطير گفت : آنچه شاه فكر فرموده است عين صوابست و مسئلهء بىجواب ! آنچنان مىبايد كردن . طيفور گفت : پس جنگ را در توقف مىبايد انداخت تا بدين كار مشغول گرديم . چون روز شد جنگ نكردند ، اما شاه سرور حكم كرد تا شاه اسد با جمعى از خاصگيان به شهر رفتند كه چون شب درآيد عين الحيات را با آن بنديان بلشكرگاه برند . شاه اسد رو به شهر نهاد تا به ايوان پدرش فرود آمد . عين الحيات را از آمدن برادرش خبر شد ، برخاست و پيش برادر آمد و از احوال پدر و لشكر سؤال كرد . شاه اسد گفت : اى خواهر عزيز بدان كه ما حريف ايرانيان و شمشير ايشان نيستيم ! خطاب و خطير از مصر آمدند ، دو جنگ عظيم كرديم ، خطاب بدست پيل زور كشته شد و دل لشكر ما ازيشان ترسيده شده است . ديگر ما را مجال ايستادن نيست . اكنون پدرم عزم مصر دارد و يمن را بدشمنان ميگدارد ، بىاختيار و بضرورت . اكنون حكم شاه شده است كه ترا با بنديان بلشكرگاه بريم ، بهر جايى كه ما برويم تو نيز با ما باشى كه اين همه فتنه را سبب تويى . عين الحيات چون اين سخن از برادر بشنيد پريشان خاطر گرديد و در اندرون حرم درآمد و شريفه را طلب كرد . راوى داستان چنين روايت مىكند كه چون عين الحيات شريفه را طلب كرد ، چون شريفه درآمد ، عين الحيات را گريان و نالان ديد و نوحه‌كنان نشسته . شريفه گفت : اى سلطان خوبان ، چرا گريانى ؟ عين الحيات گفت : اى خواهر عزيز ، نمىدانم كه ايام دون و دهر بوقلمون تا چند در فراق فيروز شاه مرا آشفته و غمگين دارد . مىترسم از آن كه بمراد نارسيده در فراق هلاك شوم . اكنون پدرم در دست ايرانيان عاجز شده است و رو بمصر نهاده است و مىخواهد كه مرا بشاه‌زادهء مصر صالح بن وليد بدهد . من ازين غم خود را هلاك خواهم كرد . شريفه خدمت كرد