و آن شب همه شب جنگ بود . صد هزار مشعله و شمع و فانوس بر برج و بارو بر كرده بودند و درهم افتاده تا عالم تمام تاريك شد و جهان چادر قيرگون در سر كشيد و لشكر زنگى شب بر ملك روز حاكم [ شد ] و نظر از ديدن فرو ماند .
هركس كه بهم مىرسيدند نشان مىپرسيدند و مىزدند تا عاقبت بضرورت از يكديگر باز گرديدند . دست و تيغ به خون يلان غرقه گشته بود و هيچكس را جاى و مقام پيدا نبود ، در آن بيابان پراگنده گشتند و مركبان بىعليق مانده بودند و جوانان بىتوشه گشته ، تا عاقبت آن شب در گذشت و خورشيد گل رنگ روى بنمود و عالم ظلمانى نورانى گرديد و رايات زنگى شب سرنگون شد ، و از هر دو طرف سواران عنان مركبان بر دست گرفته بودند و از خوف يكديگر خواب نكرده ، و بيشتر زخمها بر سر و فرق داشتند . چون روز روشن شد هركسى بلشكرگاه خود آمدند و عيبها از تن بر كندند و زخمهاى خود را ببستند .
اما از آن جانب روايت كنند كه سرور يمنى بر تخت برآمد و جملهء امراى دولت حاضر شدند . با طيفور وزير گفت : چگونه است كه پهلوان خطاب بديدن ما نيامد . طيفور وزير گفت : اى خداوند ، دوش در حربگاه با پيل زور در محاربت افتاده است و زخمى گران بر ران پيل زور زده است و پيل زور نيز گرزى بر ران پهلوان خطاب زده است و كوفتى عظيم بر ران پهلوان رسيده از آن جهت نتوانست به خدمت آمدن . شاه سرور گفت : پس واجب آنست كه او را پرسش كنى . طيفور گفت : اين بنده برود با بعضى از بزرگان و شاه حارث . شاه سرور گفت : سخت بموقع باشد . برخاستند و بديدن خطاب آمدند . حاجب خطاب را خبر كرد [ كه ] پسر شاه سرور با طيفور وزير و بزرگان يمن آمدهاند و اجازت مىطلبند كه درآيند كه بعيادت آمدهاند . خطير برادر خطاب پيش برادر نشسته بود ، چون از آمدن شاه حارث و طيفور خبردار گرديد گفت :
اى برادر ، بد حالتى [ است ] كه پيش ما آمد ! ما از مصر بناموسى به يمن آمدهايم ، هنوز روز اولست ، تو هنوز چه كردهاى كه چنين خفتهاى ؟ همينكه طيفور درآيد و ترا
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 456
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٥٦