تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
اين نامه از بر من كه وليد بن خالدم ، پادشاه جميع مملكت مصر و شام و شامات و مغرب و اسكندريه ، ببر تو كه شاه سرور يمنيى . بدان كه ما همسايهء يكديگريم . اول آنكه من فرزند ترا به جهت فرزند خود شاه صالح خواستارى كردم ، قبول نكردى ، مرا و فرزندم را به حساب نگرفتى ، من خود در آن بودم كه لشكرى عظيم بر سر تو بفرستم ، اكنون خود لشكر ايران بسر تو آمده‌اند ، من در تعلل انداختم . اكنون چون تو حريف لشكر ايران نبودى ، مدد از من خواستى ، اكنون پهلوان خطاب با برادرش پهلوان خطير با صد هزار مرد آهن كلاه آهن قبا بمدد تو فرستادم ، مىبايد كه چون دفع ايرانيان بكنى ، فرزندت را عين الحيات بدينجانب روانه گردانى تا اين فتنه و آشوب از جهان گم گردد ، بايد كه درين باب تقصير جايز ندارى ، و السلام . چون مكتوب را بخواندند شاه سرور شاد شد و شرطى كه با برق آسا كرده بود بجاى آورد و بفرمود تا طبل بشارت فرو كوفتند و بر برج و بارو نعرهء شادى از خلق برآمد چنانك آواز طبل بسپاه ايران رسيد . ملك داراب گفت چونست كه درين نيم شب آواز طبل بشارت از شهر تعز مىشنوم ؟ امرا گفتند مگر كه ايشانرا خبرى رسيده است و مددى از جايى آمده ! فيروز شاه گفت : اى خداوند ، بفر دولت شاه ايران اگر خداى تعالى نصرت بخشد ، فردا با ايشان كارى كنم كه در عالم يادگارى باشد ، حاليا كار راستى حرب كنيد . آن شب و آن روز در كار راستى حرب بودند و غوغا و آشوب در شهر تعز افتاده بود و مردمان شهر به آمدن خطاب و خطير شاديها ميكردند و آن شب هيچكس نخفتند . شاه سرور فرمود كه فردا از شهر بيرون رويم و با ايرانيان در صحرا جنگ كنيم و آن شب مركبان را نعل بستند و جوانان يمن سلاح پوش شدند و چون شب زنگى چهره رخت بربست و صبح اثر روشنايى در داد ، از در بارگاه ملك داراب آواز كوس حربى برآمد و لشكر ايران سوار شدند و رايت شاهى برافراشتند و مبارزان دست بسلاح بردند و مركبانرا در بر گستوان كشيدند و تختى بر پشت پيل زده بودند . ملك داراب بر آن تخت برآمد و بنشست و رو به آوردگاه آوردند . فيروز