سيستانى قدم پيش نهادند و گاو سپرها و تورها بر كنار خندق دوانيدند و در قفاى تورها نشستند و تير در كمان پيوستند . هركه از برج سر بر كردى بضرب تير مىدوختند و در عقب پيادگان ، سواران مركب پيش جهانيدند و حرب مىكردند ، همچنين تا شب حرب مىكردند ، وقت بود كه از خندق بگذرند ، اما شب نزديك شد ، آواز كوس آسايش برآمد . ملك داراب بازگشت و به جهت شيرافگن ملول بود ، بفرمود تا عزاى او بداشتند . محفهيى ترتيب كردند و بسوى ايران فرستادند . آن شب ملك داراب بغايت ملول بود ، جملگى امرا خدمت كردند و گفتند كه فردا ما قرار نگيريم و خون شيرافگن از يمنيان بخواهيم .
اما راويان اخبار چنين روايت ميكنند كه از آن طرف شاه سرور نيز بغايت پريشان خاطر بود و گفت : اى طيفور ، اگر فردا نيز ايرانيان بدين طريقه جنگ خواهند كرد كه امروز كردند ، يقين كه شهر را مسخر خواهند كرد و كار بر ما دشوار شود . ايشان درين سخن بودند كه حاجبى از در درآمد و خدمت كرد و گفت : مژدگانى كه برق آساى رسيد و اينك بر در بارگاهست و بار ميطلبد . شاه سرور بغايت شادمان شد ، گفت : درآريد كه بوقت رسيد ! پرده برداشتند و برق آساى جاسوس را درآوردند ، زمين خدمت ببوسيد و دعاى شاه سرور گفت . شاه سرور گفت : اى جوانمرد ، خبر چه دارى ؟
برق آساى گفت : بدولت شاه بمصر رفتم و شاه وليد بن خالد را ديدم و نامهء شاه را بدادم و جواب نامه آوردم و لشكر صد هزار مرد خون خوار جرار آهن قباى آهن كلاه با دو پهلوان پاىتخت ، هر دو برادراناند ، خطاب و خطير نام ، آوردهام . شاه سرور كه اين سخن بشنيد برجست و كلاه بر آسمان انداخت و شادمانى كرد و گفت : اكنون لشكر بكجا رسيدهاند ؟ برق آساى جاسوس گفت كه فردا على الصباح به حضرت شاه خواهند پيوست . نامهء وليد خاليد را ببوسيد و بدست طيفور داد تا مطالعه كند . نوشته بود كه :
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 450
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٥٠