ملك داراب حكم فرمود تا كوس حربى فرو كوفتند و طبل جنگ بزدند و علم شاهى برافراشتند . امراى ايران سوار شدند . خلق شهر تعز بر برج و بارو برآمدند . شاه سرور حكم كرد تا طبل جنگى بر بالاى برج برآوردند و فرو كوفتند . چتر شاه سرور بالا برآوردند .
شاه سرور بر بالاى برج برآمد و از يمين و يسار خلق بر بالاى بارو برآمدند و از هر طرفى نعره بر سپاه ايران زدند . ملك داراب چون حال چنان ديد گفت : يكى پيش رويد ، بنگريد و بپرسيد و بگوييد كه سرور يمنى از قول و عهد خود چرا برگشته است ؟
شيرافگن ايرانى از جملهء مبارزان ايران بود و مرد كهنه سوار بود و مرد سخن دان و سخنور بود ، و عاقل و كامل ، و از يادگار شاهان ايران بود ؛ شيرافگن مركب برافگند و تالب خندق آمد و نعره زد كه اى شاه سرور ، ملك داراب مىگويد كه پادشاهان هرگز از عهد و قول برگردند ؟ اين طريقهء ملوك نبود كه تو كردى و باز سر جنگ دارى ؛ اين قدر نمىدانى كه صلح بهتر كه جنگ ؟ ازين باب سخن چند نرم و درشت مىگفت : شاه سرور گفت : اين چه كس است كه اين سخن مىگويد ؟
يكى از عياران گفت : اى خداوند ، اين را شيرافگن مىگويند . شاه سرور گفت : يكى تيرى بر وى اندازيد كه جواب او آنست . غلامى از غلامان سرور تغامش نام ، در قفاى شاه سرور ايستاده بود ، تيرى در بحر كمان پيوست و از سر برج بگشاد ، از قضاى ربانى بر سينهء شيرافگن آمد و از پشتش بيرون آمد . شيرافگن از پشت مركب بر خاك افتاد .
ملك داراب چون چنان ديد ، آه از جان برآورد و گفت : دريغ از شيرافگن كه يادگار شاهان بود ! سيامك سيه قبا مركب پيش جهانيد و ببالين شيرافگن آمد ، هنوز از وى رمقى مانده بود ، تغامش تيرى ديگر در كمان پيوست و بر سيامك رها كرد . سيامك آن تير را از خود رد كرد . سيامك نيز تيرى در كمان پيوست و بر تغامش بگشاد ، بزد بر دهانش كه از قفاش پران بدر پريد . تغامش در افتاد و جان بداد . شاه سرور اشارت كرد تا لشكر بيكبار از بالا سنگ و تير رها كردند . سيامك سپر در سر كشيد و سر از زير سپر بر نياورد و جنگ پيوسته شد . از زير و بالا تير بر يكديگر ريختند . تيراندازان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٤٩