آن دختر مدتى بند كشيدى ، و من ميخواستم كه لشكرى بدان طرف بفرستم و آن دختر را از براى تو بيارم اما دولت تو در كار بود ، ايشان اكنون بشفاعت فرستادهاند و منت ميدارند . چون شاهزاده صالح اين سخن بشنيد بخنديد و گفت : چون خبر وصال يار به من داديد دست و پاى من بگشاييد كه مرا جنون از بهر آن بود كه ازو نوميد بودم ، اكنون اميدوار شدم ، از من عاقلتر در جهان كسى نيست . شاه وليد بخنديد ، بفرمود تا آن بند از پاى او برداشتند و جامهء زرنگار درو پوشيدند و بر كرسى زرين قرار گرفت . وليد بن خالد گفت : اين قاصد را جاى نيكو فرود آوريد و خدمت نيكو بكنيد . برق آساى خدمت كرد و گفت : اى خداوند ! بنده شرط كردهام كه بعد از چهل روز لشكر بدان طرف ببرم ، اگر يك روز ديرتر باشد كار از دست ميرود ، هم امروز بدين كار مشغول مىبايد شد . وليد بن خالد گفت : چند روزست كه تو از يمن بيرون آمدهاى ؟ برق آسا گفت : اى شاه ! امروز ده روزست . وليد گفت : دروغ ميگويى ، اين قدر راه بدين مقدار روز چون توانى آمدن ! برق آسا گفت : در تاريخ مكتوب نگاه كنيد تا معلوم شود . در مكتوب نگاه كردند ، همچنان بود كه برق آسا ميگفت .
جمله تعجب نمودند از آن روندگى برق آسا !
مؤلف اخبار و گزارندهء اسرار چنين روايت مىكند كه وليد خالد ازو پرسيد كه نامت چيست ؟ گفت : بنده را نام برق آساى جاسوس است . وليد خالد بر وى آفرين كرد و گفت : اى وزير خردمند ، بگوى تا كرا بدين كار نصب كنيم . گفت :
هركه را شاه نصب كند ، كه شاه حاكم است . شاه وليد گفت كه هيچكس بهتر از پهلوان پاىتخت نباشد ، با برادرش ، با صد هزار مرد بروند . پهلوان پاىتخت را نام خطاب بود و برادرش خطير نام داشت . هر دو برادر پهلوان و شجاع بودند ، چنانك در همهء آن ولايت بشجاعت ايشان كس نبود و بسيار لشكرها را خراب كرده بودند و هر كارى كه از آن مشكلتر نبودى بديشان فرمودندى و در پيش شاه وليد بغايت مقرب و معزز بودند . شاه وليد رو با خطاب كرد و گفت : اى پهلوان ، اين كار عظيمست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 445
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٤٤٥